دستِ راست

 

حس مي‌كنم دستِ راستم شكسته يا كه فلج شده است. نه، اين كه هيچ امكان ندارد اگر شكسته بود بايد كه كمي تكان داده مي‌توانستمش و مي‌فهميدم كه دست دارم. اگر فلج باشد بازهم بايد با دست ديگرم حسش كنم. اما نه من اصلاً دستي ندارم.

شايد سال‌هاست كه دستِ راستم قطع شده و اصلاً يك‌‌دست بوده‌ام. اگر دو دست داشتم بايد هردويش را حس مي‌كردم. ها، اصلاً‌ من يك دست داشته‌ام دستِ راستم قطع است و من با دست چپم همه كارها را مي‌كرده‌ام. اما اين كه امكان‌ناپذير است.

دي‌شب بود كه با همين دستم برگ‌هاي كتاب را تبديل مي‌كردم. با همين دستم؛ همين دستِ راستم،  بود كه دي‌شب كمپيوترم را روشن كردم و آهنگ‌هايي را كه خيلي دوست داشتم انتخاب كردم. آهنگ‌ها، يكي پي ديگر نشر مي‌شدند و من آرام در كمپل درامدم.

اگر اين‌طور هست پس چرا حس مي‌كنم فقط يك دست دارم؟

خيلي وحشتناك هست كه شبِ گذشته دست داشته باشي و فردايش اصلاً از دستت خبري نباشد. آه... اين دگر چه‌كاري‌ست كه با من مي‌شود.

كمپلم خيلي گرم‌گير است. عرق در تمام تنم تنيده، خيلي گرمم شده است. آهسته‌آهسته دست چپم در زير كمپل به سمت دست راستم رود. نيست! نيست! دستم نيست! آه خدا اين چه‌گونه ممكن است؟ يعني چه‌طور ممكن است كه دستِ راست نداشته باشم؟... دوباره دست چپم از بالاي شكمم مي‌گذرد و به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. بايد پهلوي قبرغه‌هايم دراز مي‌بود، اما نيست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. خالي‌ست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. يعني كه دستي ندارم. يعني كه من يك‌دست هستم. يعني كه تا امروز دست چپم بوده كه همه كارها را با آن انجام مي‌داده‌ام.

نه، من دو دست داشتم. همين دي‌شب دو دست داشتم. دستِ راست و دستِ چپ. پس چطور ممكن است كه در يك‌شب دستم را از دست داده باشم؟...

شايد خواب مي‌بينم. نه خواب نيست. همه چيز را ديده مي‌توانم، دست زده مي‌توانم، حس كرده مي‌توانم. پس خواب نيستم دگر.

باز هم دستِ چپم به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. دستِ راستم پهلوي قبرغه‌هايم نيست. اين چه‌طور ممكن است؟ هر شب كه خوابم مي‌گرفت، راست مي‌خوابيدم، چشم‌هايم سقف اتاق را خيره مي‌ديدند، بعدش چشم‌هايم را پُت مي‌كردم. دستِ راستم سمتِ راستِ قبرغه‌هايم مي‌بود و دست چپم در سمتِ چپِ قبرغه‌هايم، و به خواب مي‌رفتم.

حالا دستِ چپم در جاي خود است اما جاي دستِ راستم خالي‌ست.

يعني چه؟ يعني دستِ راستم فرار كرده؟ اين كه فيلم‌هاي هاليوودي نيست كه دست‌ها دراز شوند و هرجايي كه خواستند بروند و هركاري خواستند بكنند. اين واقعيت است و دست‌هاي آدمي از يك فاصله محدود دورتر رفته نمي‌توانند. در افسانه‌ها ممكن است دست‌هاي جادويي وجود داشته باشند كه به هر طرف بروند. اما در زندگيِ ما اين‌چنين نبوده، نيست و نخواهد بود.

شايد خوابم، تب دارم يا كه وهم دارم.

باز هم پنجه‌هاي دستِ چپم از بالاي شكمم مي‌گذرند و به سمت دستِ راستم مي‌روند اما دستِ راستم نيست. جايش خالي‌ست.

دلم تنگ و تنگ‌تر مي‌شود، نگران مي‌شوم، نگران يك دستم. دستِ چپم كم‌كم اين‌طرف و آن‌طرف را مي‌پالد كه دستِ‌ راستم را بيابد. دست چپم از كمپل مي‌برايد، كنار دوشكم را دست مي‌كشد اما اينجا هم، دستم نيست. دستِ چپم بالا مي‌آيد به سمت بالشتم. كله‌ام سرِ بالشتم است و يك چيز بي‌جان و بي‌حركت هم كنار كله‌ام است. شايد اين دستِ راست من است. پس چرا حركت نمي‌كند. هرچه دستِ چپم دستش مي‌زند، تكان نمي‌خورد. دستِ چپم با كنجكاوي تكه‌ي همان چيز بي‌جان را دست مي‌زند و بعد جاكت‌ام را دست مي‌كشد، هردوي‌شان يك‌سان اند. آه يافتم. يافتم. همين دستِ من است، دستِ راست من است. شايد گرمش شده بود كه از كمپل برامده و زير سرم آرام خوابيده.