دستِ راست

دستِ راست

 

حس مي‌كنم دستِ راستم شكسته يا كه فلج شده است. نه، اين كه هيچ امكان ندارد اگر شكسته بود بايد كه كمي تكان داده مي‌توانستمش و مي‌فهميدم كه دست دارم. اگر فلج باشد بازهم بايد با دست ديگرم حسش كنم. اما نه من اصلاً دستي ندارم.

شايد سال‌هاست كه دستِ راستم قطع شده و اصلاً يك‌‌دست بوده‌ام. اگر دو دست داشتم بايد هردويش را حس مي‌كردم. ها، اصلاً‌ من يك دست داشته‌ام دستِ راستم قطع است و من با دست چپم همه كارها را مي‌كرده‌ام. اما اين كه امكان‌ناپذير است.

دي‌شب بود كه با همين دستم برگ‌هاي كتاب را تبديل مي‌كردم. با همين دستم؛ همين دستِ راستم،  بود كه دي‌شب كمپيوترم را روشن كردم و آهنگ‌هايي را كه خيلي دوست داشتم انتخاب كردم. آهنگ‌ها، يكي پي ديگر نشر مي‌شدند و من آرام در كمپل درامدم.

اگر اين‌طور هست پس چرا حس مي‌كنم فقط يك دست دارم؟

خيلي وحشتناك هست كه شبِ گذشته دست داشته باشي و فردايش اصلاً از دستت خبري نباشد. آه... اين دگر چه‌كاري‌ست كه با من مي‌شود.

كمپلم خيلي گرم‌گير است. عرق در تمام تنم تنيده، خيلي گرمم شده است. آهسته‌آهسته دست چپم در زير كمپل به سمت دست راستم رود. نيست! نيست! دستم نيست! آه خدا اين چه‌گونه ممكن است؟ يعني چه‌طور ممكن است كه دستِ راست نداشته باشم؟... دوباره دست چپم از بالاي شكمم مي‌گذرد و به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. بايد پهلوي قبرغه‌هايم دراز مي‌بود، اما نيست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. خالي‌ست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. يعني كه دستي ندارم. يعني كه من يك‌دست هستم. يعني كه تا امروز دست چپم بوده كه همه كارها را با آن انجام مي‌داده‌ام.

نه، من دو دست داشتم. همين دي‌شب دو دست داشتم. دستِ راست و دستِ چپ. پس چطور ممكن است كه در يك‌شب دستم را از دست داده باشم؟...

شايد خواب مي‌بينم. نه خواب نيست. همه چيز را ديده مي‌توانم، دست زده مي‌توانم، حس كرده مي‌توانم. پس خواب نيستم دگر.

باز هم دستِ چپم به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. دستِ راستم پهلوي قبرغه‌هايم نيست. اين چه‌طور ممكن است؟ هر شب كه خوابم مي‌گرفت، راست مي‌خوابيدم، چشم‌هايم سقف اتاق را خيره مي‌ديدند، بعدش چشم‌هايم را پُت مي‌كردم. دستِ راستم سمتِ راستِ قبرغه‌هايم مي‌بود و دست چپم در سمتِ چپِ قبرغه‌هايم، و به خواب مي‌رفتم.

حالا دستِ چپم در جاي خود است اما جاي دستِ راستم خالي‌ست.

يعني چه؟ يعني دستِ راستم فرار كرده؟ اين كه فيلم‌هاي هاليوودي نيست كه دست‌ها دراز شوند و هرجايي كه خواستند بروند و هركاري خواستند بكنند. اين واقعيت است و دست‌هاي آدمي از يك فاصله محدود دورتر رفته نمي‌توانند. در افسانه‌ها ممكن است دست‌هاي جادويي وجود داشته باشند كه به هر طرف بروند. اما در زندگيِ ما اين‌چنين نبوده، نيست و نخواهد بود.

شايد خوابم، تب دارم يا كه وهم دارم.

باز هم پنجه‌هاي دستِ چپم از بالاي شكمم مي‌گذرند و به سمت دستِ راستم مي‌روند اما دستِ راستم نيست. جايش خالي‌ست.

دلم تنگ و تنگ‌تر مي‌شود، نگران مي‌شوم، نگران يك دستم. دستِ چپم كم‌كم اين‌طرف و آن‌طرف را مي‌پالد كه دستِ‌ راستم را بيابد. دست چپم از كمپل مي‌برايد، كنار دوشكم را دست مي‌كشد اما اينجا هم، دستم نيست. دستِ چپم بالا مي‌آيد به سمت بالشتم. كله‌ام سرِ بالشتم است و يك چيز بي‌جان و بي‌حركت هم كنار كله‌ام است. شايد اين دستِ راست من است. پس چرا حركت نمي‌كند. هرچه دستِ چپم دستش مي‌زند، تكان نمي‌خورد. دستِ چپم با كنجكاوي تكه‌ي همان چيز بي‌جان را دست مي‌زند و بعد جاكت‌ام را دست مي‌كشد، هردوي‌شان يك‌سان اند. آه يافتم. يافتم. همين دستِ من است، دستِ راست من است. شايد گرمش شده بود كه از كمپل برامده و زير سرم آرام خوابيده.

زادروز من ۱۱-۱۱-۱۱

امروز بیستم عقرب/آبان‌ماه مصادف با 11-11-11 روز تولد من است.


تيمورِ لنگ و دولتِ كور

صبح امروز كه دور سفره حلقه زده بوديم، پدرم ديوان حضرت حافظ را گرفت و يك صفحه را باز كرد و در آن صفحه اين غزل آن حضرت نوشته شده بود:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

پدرم وقتي اين غزل را ‏خواند از ژاله اصفهاني قصه كرد و گفت كه ژاله در يكي از كتاب‌هاي خود حكايتي دارد بنام فاتخِ مغلوب و در انجا قصه مي‏كند كه، تيمور لنگ پس از يك سلسله لشكركشي‌ها و فتوحات وقتي مي‌خواهد برگردد، در راه بازگشت پيرمردي را مي‌بيند كه زير درختي نشسته، دمبوره مي‌زند و به آواز بلند مي‌خواند:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

تيمور كه او را مي‌بيند از اسپ خود پايين مي‌شود و نزديك پيرمرد مي‌آيد. پيرمرد هم‌چنان مي‌خواند:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

تيمور صدا مي‌زند: كاكا اسمت چيست؟

پيرمرد كه نابينا بود مي‌گويد: دولت

تيمور مي‌گويد:‌ دولت مگر كور است؟

پيرمرد جواب مي‌دهد: اگر دولت نبودي كور، نگشتي قسمت يك لنگ دنياخوار چون تيمور

سربازان شمشيرها را مي‌كشند تا سر پيرمرد را از تنش جدا سازند. اما تيمور اجازه نمي‌دهد و خيلي متاثر مي‌شود.

تا دورها كه مي‌رود صداي پيرمرد به گوشش مي‌آيد:

شكوه تاج سلطاني كه بيم جان در او درج است

 كلاه دلكش است اما به ترك ســــــر نمي‌ارزد

بعد از گفتن اين حكايت و خوانش اين شعر، به پدرم كه ديدم ديدگان‌شان را اشك گرفته بود و با دستمال اشك‌هايش را پاك مي‌كرد.

 

جگجیت سنگهـ هم رفت!

 جگجیت سنگهـ، غزل سرای نامدار هندوستان امروز دو شنبه هژدهم میزان / یازده اکتوبر به عمر هفتاد سالگي درگذشت.

جگجيت سنگهـ پادشاه غزل

اين مرد نيز از جمله فراموش‏ناشدني هاست.

روحش شاد!

 

ستیو جابز رفت!

ستیو جابز رییس ۵۶ ساله‌‌ی شرکت اپل درگذشت.

اینجا متن و کلیپ سخنرانی این مرد را در دانشگاه ستفورد می‌گذارم، فرصت داشتین حتمن بخوانید و ببینید خیلی آموزنده و جالب است.

لینک ویدیو:http://video.google.com/videoplay?docid=-204609026222503944#

سخنان ستیو:

من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

داستان اول مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر “بی ربط” زندگی می باشد. من شش ماه بعد از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل در دانشگاه رفت و آمد داشتم. می خواهم برای شما بگویم که چرا من ترک تحصیل کردم.

زندگی و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند.

او تاکید داشت که یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید مرا به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا ای نکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً.

مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادرم هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده، و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند . این جوری شد که هفده سال بعد، من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و داشتم پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ تصوری هم نداشتم که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ، ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

اولش کمی وحشت داشتم، ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من همین بود. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درون ی ام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. آن موقع یکی از بهترین کلاسهای خطاطی در کشور در دانشگاه ما تشکیل می شد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه عادی ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن کلاس لذت بردم. امیدی نداشتم که کلاس خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد، ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم، تمام مهارت های خطاطی ام دوباره در ذهنم بیدار شد و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم.

مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را برنداشته بودم، مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت، و چون ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاقها می شود.

این یادتان نرود که شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و تغییرات زیادی در زندگی من ایجاد کرده.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است. من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم شرکت اپل را وقتی که من فقط بیست سال داشتم درگاراژ خانه ی پدر و مادرم شروع کردیم .ما خیلی سخت کار کردیم و طی ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو میلیارد دلاری با حدود چهارهزار نفر کارمند. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش، وقتی که من تنها سی سال سن داشتم، هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد.

چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه بعد از یکی دو سال من با او در مورد استراتژی آینده شرکت اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داد ه ام. چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در “دره سیلیکان ” نبود ولی احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم، ولی اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم ” داستان اسباب بازی” ساخت، که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست.

دریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. در این مدت بود که من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نم یافتاد.

این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند، ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمان تان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است. من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می کنم، از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم که در زندگی ام به تغییرات احتیاج دارم. در خاطر نگه داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود، که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور در لوزالمعده ام پیدا شد. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد، ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که قرار بوده سال بعد به بچه هایم بگویم، در مدت سه ماه بگویم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر شوم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کرد، چون او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است.
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمندانه زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد، حتی آن هایی که می خواهند وقتی مردند به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد، چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند.

یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمان تان پیروی کنید.

موقعی که سن شما بودم یک مجله خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود. این مجله مال دهه شصت بود، زمانی که خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از ای نکه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم؛ روی جلد آخرین شماره شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند

stay hungry stay foolish

یعنی گرسنه بمان و شیطان

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن، در روز فارغ التحصیلی شما نیز همین را آرزو می کنم.

«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»

چندی پیش خواب دیده بودم که در جایی با شهید امیرحبیب الله کلکانی هستم و با هم حرف می‌زنیم. البته چندتن دیگر هم آنجا بود اما اینکه کی بودند به‌یادم نیست.
خیلی حرف زدیم اما وقتی بیدار شدم جز این سخن چیز دیگری به‌یادم نمانده بود:
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
 و آن مردخدا در جریان صحبت هایش این گفته اش را چندین بار تکرار کرد:
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
.
.
.
و این روزها بیشتر از هر وقت دیگر به این واقعیت پی می‌برم...

سردار مامد

این متن را چندی پیش نوشته بودم و در فیس بوک به نشر رسانده بودم. امشب که به انترنت در اختیارم است و مروری به وبلاگ‏ها و صفحات فیس بوک داشتم. رفتم به صفحه‏ی رفیق فرید تا نوشته هایش را بخوانم چشمم به نگاره یی خورد که پایش این متن نگاشته شده بود. افزودن نگاره را بلد نیستم ورنه آن نگاره را نیز اینجا می‏گذاشتم:


 

جاي‏تان خالي اِم‏چاشت رفته بوديم هوتل تركمن. بعد از صرف قابلي با فريدامرخيل قدم زده به پارك شهرنو رفتيم. شايد از دوازه پانزده دقيقه بيش‏تر گذشته بود، ها از دوازده پانزده دقيقه بي‏شتر گذشته بود. كم تر قدم زديم و نشان هم زديم. در نشان‏زدن من لايق‏تر بودم چون توانستم در چهار فير دوبار پَلته‌‏ي گوگرد را بزنم و فريد در شش فير هيچ پلتهي گوگرد را زده نتوانست. فقط دو دكمه را توانست بزند و مسلماً كه زدن گوگرد به مراتب سخت‏تر از دكمه‏هاست. بيست افغاني را تحويل كرديم و رفتيم.

و بعد در يك گوشه، زير سايه‏ي درختي نشستيم و به حرف زدن آغازيديم. در فاصله‏ي چند قدمي ما پيرمردي بود كه پيشانيش شش چين داشت و با قلم سرخ در كتابچه‏ي كهنه چيزهايي مي‏نوشت.

فريد به‏من گفت: «بيا با اين پيرمرد گپ بزنيم و با او آشنا شويم.»

فريد رو به پير مرد كرد و گفت: «سلام ماما جان،‌ چي حال داري؟»

پيرمرد كه شايد شصت و هفتاد سال داشت دست از نوشتن برداشت و با عصبانيت به‏ما نگریست و گفت: «بچايم كوشش كنين كاراي خاديستي نكنين. جوان استين آينده دارين برين يگان كار ديگه كنين. سي سال است كه مه از دست امي خاديستا روز ندارم. امي خاديستا از شما واري جوانا استفاده ميكنن. هر روز يك نفره بري تعقيب مه رايي ميكنن.»

هردوي‏مان بُهت‌زده به او نگريستيم و گفتم: «ماما جان سوء تفاهم شده ما او نفراي كه خودت فكر مي‏كني نيستيم...»

با گپ هاي‏مان به پيرمرد فهمانديم كه ما فقط خواستيم با او دمي حرف بزنيم و مقصد و غرضي در پس آمدن و صحبت كردن با او نداريم...

و او شروع كرد به گپ زدن در مورد خاد و خاديستها.

گفت: «‌ميفامين خاد ياني چي؟»

گفتيم: «ني ولا»

و شروع كرد: « خدا چند حرف داره؟‌ سه حرف داره: خ، دال و الف. خاد هم همي سه حرفه داره و شكل تغيير يافته ي خدا است. اي نامه بسيار سنجيده شده ماندن. ايتو نبوده كه اي نامه هوابي مانده باشن. خاديست‏ها خود را خدا مي دانند. كمره‏هاي‏شان در همه‏جا نصب است و تمام فعاليت‏هاي ماوشما را مي بينن،‌ و ماشين هاي گويا دارند كه صداي همه ي ماوشما را هم ميشنوند. غيب ره خو فقط خدا ميفامه ني؟ اينام با اي كارايشان ميخاين نشان بتن كه از غيب با خبر هستن. و اي كارشان شرك است و همه‏گي شان كافر استن. بي ادبي ماف امي لچكا استن حتا ده حماماي زنانه هم ازي كمره‏ها ره ماندن.»
من حك‏و‏پك مانده بودم و به حرف‏هاي او گوش مي دادم.

و گفت: «حيات مره امي مردما خراب كدن. سي سال است كه هر جاي كه ميرم مره تعقيب ميكنن. رژيم ها تغيير خورد و نظام ها تغيير خورد اما اينا رد مره ايلا نكدن. پاكستان رفتم سي آي اي پاكستان ره سرم خبر كدن و اوجا مره جاي ندادن. ايران رفتم امي رقم.»

آي ايس آي را سي آي اي گفت. كمتر خنده ام گرفت اما جلو خنده ام را گرفتم.

فريد پرسيد: « ميشه خوده خوبتر معرفي كنين؟ كي هستين؟ از كجا هستين؟ و ...»


پيرمرد گفت: « نام مه سردار مامد است. از كابلي هاي اصلي استم. همه خيشا و قوماي ما رفتن خارج. ميفامين كه از كابلي هاي اصلي دگه كسي نمانده همه‏گي رفتن خارج. مه تنها زندگي ميكنم...»

پرسيدم: «چي كار ميكردين ماما»

گفت: «مه مدير حسابداري ملل متحد بودم. اما خاديست‏ها پشت مره گرفتن مجبور شدم امو كارام ايلا كنم.»

گفتم: « ماما شما حتمن كه سياسي و انقلابي بودين.»

گفت: « ني به خدا و بزرگي خدا قسم كه اگه حزبي باشم يا كدام كار سياسي كده باشم. اينا هميشه كار شان اينمي اس كه غريبا ره آزار بتن...»

 بسيارررر گپ ميزد. هي گپ ميزد و گپ ميزد و ما دو كه تا يك بجه بايد خود را مصروف چيزي مي‏ساختيم، به حرف هاي او گوش مي‏داديم و گوش مي‏داديم. بعضاً فريد در بين گپ هاي پیرمرد مي‏پريد و ازش سوال‏ مي‏كرد. و راستيش تا كه ما در حرف‏هايش چنگك نمينداختيم گپ زده مي‏رفت.

و گفت: «مه بسيار درد ديديم از دست امي مردماي خاد. هيچ كس نيست كه به مه توجه كنه. هر طرف ميرم از طرف امي مردما رانده ميشم. اگه ده سراي اتاق ميگيرم باز اينا ميرسن و ميگن ايره بِكَشين. اگه ده يگان اداره بخايم كه اجير شوم اينا فورَن تخريب مي‏كنن. هر جاي كه ميرم ايلا دادنيم نيستن... حتا كساي كه كتي مه يك دفه ام سلاماليكي كنه خاديست ها ازو پرسان مي‏كنن كه تو كتي سردار مامد چي مي‏كني و ... و حتا اميجه ده پارك يك نفر است كه چاشتانه ده بيست رپه مي‏گيره برنج ميته امي خاديستا به او فاماندن كه ديگه به سردار مامد نان نتي همرايش جنگ كني. امروز كه رفتم همرايم جنگ و داوا كد. مجبور شدم رفتم دودانه بولاني خوردم...»

از نكات جالب ديگري كه از او شنيدیم اين بود: «ريشم ام سفيد شد و پير و ضعيف هم شديم اما هنوزم مجرد استم. عروسي نكدم از خاطر امي خاديست‏ها. بخاطري‏كه اينا كمره دارن كلي كاراي مره مي بينين...»

و نكته‏يي كه زياد تاكيد مي‏كرد:‌ «مه بايد يك دفه يا كتي كرزي ببينم،‌ يا كتي مجددي صايب،‌ يا كتي آقاي احسان الله بيات! چون اينا صايب صلاحيت استن و ميتانن مره كمك كنن.»

مي‏گفت:‌ «اگه شما يگان كار كنين كه مه يك دفه يكي از اينا ره ببينم و تمام گپا ره بزنم حتمن او نامرداي كه مره دربه‏در كدن زنداني ميشن...اگر شما بتانين كه مره به تلويزونا ببرين و مه گپايمه بگويم هم مه تقدير ميشم هم شما هم اونا بندي ميشن.»

و در آخر كه ساعت يك شده بود و ما ازش خدا حافظي مي‏گرفتيم گفت: «حالي خو وخت ذيق بود اگه كدام دفه ديگه وقت زياد بود مه بعضي حقايق ره ميگم كه تا حال نشنيدين!»

وقتي مي‏رفتيم خليفه‏ي سماوارچي را گفتم كه به پيرمرد يك چاي‏سياه ببرد.

در راه با فرید در مورد پیرمرد با فرید حرف می زدم.

شايد معمايي‏ترين و عجيب‏ترين و جالب‏ترين آدمي كه تا هنوز ديده ام همين سردار مامد بود. خط‏هاي پيشانيش رمزهايي داشت كه به گفته‏ي خودش «تا هنوز به كسي نگفته است».
شايد روزگاري خاديست‏ها شديدن آزارش داده بودند و بر اثر همان اذيت هايشان او را تبديل به يك آدمِرواني كردند. والله واعلم!
اما به هر حال پيرمرد را درست نشناختم.
يادش بخير! رفيق «گاوسوار» ما؛ نجيب الله احمدي مي‏گفت: «آدم ده اي دنيا مردما و كاراي ره ببينه كه هيچ نديده باشه.»
راستي هم درين دنيا آدمان عجيبي را ميتوان ديد.
و اين دنياي نامرد و مردمان ِنامردش، نامردي‏هاي بزرگي در حق مردمان‌ِبيچاره‌ي‌ما كردند و مي‏كنند.

لعنت به این همه نامردی!

اورنگ زيب بيضايي
سه شنبه 21 سرطان ۹۰

نابلدی

نابلدی
تقديم به دوست عزیزم فريد امر خيل

چشم هايت كه باز مي شوند به ساعت مي نگري، پنج صبح را نشان مي دهد. ميداني وقت زيادي داري. دوباره مي خوابي. چشم هايت كه باز مي شوند به ساعت مي نگري، شش و نيم صبح شده است. هنوز هم وقت داري. دوباره مي خوابي اما اين بار فقط براي چند دقيقه ي محدود مي خواهي بخوابي. چشم هايت را مي بندي. وقتي چشم هايت باز ...مي شوند به ساعت مي نگري : ساعت گرد7 است و دقيقه گرد پنج.

به عجله از جا بر مي خيزي و يك راست به سمت دست شويي مي روي. بر مي گردي. به آشپز خانه مي روي. يك گيلاس چاي تلخ و كمي نان خشك را براي معده ات ميفرستي. دستمالك ات را سر شانه ات مي اندازي و از خانه مي برايي.

تازه به كابل آمده يي. چند روز پيش آشنايي را پيدا كردي كه او دكاني دارد و مصروف دكانداري است. از مشكلاتت كه برايش گفتي برايت پيشنهاد كرد كه با او همكار باشي، ‌روزانه برايت كارت مصرف موبايل مي دهد و تو بايد تا شام آن ها را به فروش برساني.
مي رسي به دكان. مي روي پيش دكاندار. احوال پرسي مي كني و كارت ها را مي گيري و از دكان خارج مي شوي. چندمين روز است كه به اين كار مي پردازي.

***

گرماي تابستان شديدن آزارت مي دهد. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چشم هايت كه با آفتاب و روشنايي ي زياد حساسيت دارند خيلي خسته شده اند. تا هنوز يك كارت 50 افغانيگي فروخته يي و دگر هيچ.

حيران و سرگردان بالا و پايين مي روي. پيش هر موتر مي ايستي و كارت ها را پيش مي كني. هيچ كي نمي خرد. نا اميد مي شوي.
شايد امروز از روزهايي است كه بازارت گرم نيست. شايد امروز بي آنكه پولي به دست بياري بر مي گردي به دكان و كارت ها را تسليم صاحب اش مي كني تا فردا.

امروز نا فهميده لباس سياهت را پوشيده يي. شايد نمي دانستي كه رنگ سياه بيشتر از هر رنگ ديگر حرارت را جذب مي كند. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چاشت است و گرماي تابستان شديدن آزارت مي دهد. عرق تمام بدنت را تر كرده است. چشم هايت كه با آفتاب و روشنايي ي زياد حساسيت دارند خيلي خسته شده اند. تا هنوز جز يك كارت،‌ دگر چيزي نفروخته يي.

متوجه مي شوي جواني كه احتمالن 20 و ‌21 ساله است اشاره ات مي كند كه نزدش بروي. عرق پيشاني ات را با دستمالك ات پاك مي كني. خوش مي شوي كه شايد پولي بدست بياري. به سرعت خودت به او مي رساني. او تو را به گوشه يي مي خواهد تو هم مي روي. بعد آهسته مي گويد كه در دفتري كار مي كند و بايد براي دفترش كارت موبايل ببرد. پيش از اين از دكاني كارت هاي مورد نيازش را مي گرفت اما اين بار دكان را قفل يافته است.

ازت مي خواهد كه به او كارت هايت را بفروشي. خوش مي شوي. ازش مي پرسي چند كارت ضرورت دارد.
مي گويد : شش كارت پنج صدي،‌ ده كارت پنجا يي، چهار كارت دو صد و پنجا يي.
از جيب واسكت ات كارت ها را در مي آري و حساب كرده برايش مي دهي. او هم يك «بندل» پول را از جيبش در مي آرد و برايت حساب كرده مي دهد. پول ها را حساب مي كني. خوش مي شوي و تسليم جيب واسكت ات مي كني شان.

از هم جدا مي شوين تو به راه خودت مي روي و او به راه خودش. چند دقيقه راه را مي روي. جرقه يي در ذهنت شكل مي دهد و يك گپ در دل ات پيدا مي شود. دستت را به جيب ات مي بري پول ها را دوباره بيرون مي آري. مي خواهي حساب كني شان. مي بيني در اول و آخر همين بسته ي پول،‌ دو پنجاه رپيه گي است و در داخل تمامن ده رپيه گي.

خود را گم مي كني، چشم هايت درست كار نمي كنند سياهي جلو چشمانت را مي گيرد. به خود فشار مي آري پول ها را حساب مي كني، پنج صد و پنجاه افغاني ميشود.
كارت هايت پنج هزار مي شدند و در بدل كارت ها، اين خانه ويران برايت پنج صد و پنجاه افغاني داده است. عصابت بيخي خراب مي شود. آفتاب چشم هايت را آزار مي دهد. عرق هايت را پاك مي كني.

چشم هايت را كه باز مي كني به ساعت مي نگري پنج صبح است دوباره مي خوابي.

اورنگ زيب بيضايي
13 سرطان

سه نقطه

سه نقطه

پل شاه دو شمشیره خالی خالیست، هیچ کس نیست تا از روی آن عبور کند. شاید پل خوشحال است ازین که دمی میتواند راحت باشد و یا هم شاید پل از ازدحام و عبور و مرور به روي خود لذت ببرد، اما به هر حال جاده های دو طرف پل و همه جا آرامی و آرامی ست.

روز که میباشد چه سر و صداها ، چه راه بندانها و چه رفت و آمدهایی که نمیباشد. مردم برای ساعات متوالی در راه بندان جاده ی دو طرف شاه دو شمشیره گیر میمانند. روزانه هزارها عابر از روی این پل میگذرند و بعد مقابل زیارت می ایستند و دعا میکنند. برخي به ایستادن اکتفا نمیکنند، داخل زیارت میروند، به روح حضرت شاه دوشمشیره درود میفرستند و با توسل به او مشکل خود را در میان میگذارند. روزهای چهارشنبه که اصلن جای سوزن اندازی نمیباشد.

و اما شب که میشود همه چیز برعکس است نه از موتر خبر است ، نه از زیارت کننده و عابر و نه از سر و صداهای موترها و نه ازدحام!

شب از نصف گذشته. آسمان تاریک است. کتله ي سیاه و عظیمی روی ماه را پوشانده. همه جا خلوت است و تا دور دستها صدایی شنیده نمیشود. دو طرف دریا چراغان است. دوکان های متصل به زیارت تا به آخر که به پل باغ عمومی میرسد چراغ هایشان روشن است.

سرِ پل نه صداست و نه مردم. اما از زیر پل صداهایي بالاست :

- « پره ده پره جوانای سره...»

- «تیر کو پَرَه ره »

- «اِمشَو (امشب)، دیگه رقم کیف نداره بابه ؟»

- «ها بابه گک اِمشَو شیرک مزار آوردیم.»

زیر پل یک تعداد زیاد آدمها هستند. یک تعدادشان روی سبزه دراز کشیده و استراحت کردهاند، یک تعدادشان داخل غاری که در دیوار دریا ایجاد شده، خوابیده اند، گروه چهار نفری دیگر «دسمالک چهارخانه» چرکین را دور هم پیچانده اند و دود را حبس میکنند تا بتوانند بهتر و بیشتر از دود چرس و تریاک لذت ببرند.

وحید آخرین بقایای سگرت را میکشد.

چرس و تریاک خلاص میشود و از زیر «دسمالک» بیرون می آیند. نفس تازه میگیرند و هر یک در گوشه یی دراز میکشد. روی سبزه های نیمرس خود را به پشت میاندازد و به آسمان می نگرند.

یکی شان با صدای آمیخته با خنده، کنده کنده میخواند:

- «ماه من امشب هه ههه امشب چرا هههه پنهان شدی هه هه هه هه»

همگی میخندند:

هه هه هه هه هه هه هه

یکی دیگر میپرسد :

- « بابه گکا میفامین امشب ماتَو (مهتاب) چرا صحی دیده نمیشه؟»

وحید میگوید:

- «چرا؟»

- «به خاطری که خاوش گرفته هه هه هه هه هه هه»

و باز همگی میخندند:.

هه هه هه هه هه هه

یکی میگوید:

- «نفامیدین، به خاطری که دنیا ره مثل زندگی ما تاریک کنه هه هه هه هه هه هه هه هه

و همگی میخندند.

وحید از دوستانش فاصله می گیرد:

- «بابه گکا مره خَو (خواب) گرفته بیایین شما هم خوده پَرتین که خَو (خواب) کنیم.

همگی قبول میکنند و هر که در گوشه یی به خواب میرود. وحید «دسمالک چهارخانه» اش را روی صورتش میاندازد و میخوابد...

چشمانش را که باز میکند جسم بی روح خودش را میبیند که نماز جنازه اش را خوانده اند و تا چند لحظه بعد دفن میشود.

میخواهد چیغ بزند اما متوجه میشود که صدایش را نمیشنوند. او ميتواند همه را ببيند، اما هیچکس او را دیده نمیتواند.

کوشش میکند بداند که چه شده است؟ چه رخ داده است؟

به ذهنش فشار میآورد تا چیزی به یادش بیاید اما تلاشها بی جا هستند. اصلن چیزی به یادش نمیآید.

نا امید میشود. در گوشه یی نشسته میگريد :

- هق هق هق هق هق ...

باز هم دلش آرام نمیگیرد. از جا برمیخیزد و به سمت مردم میرود و این دقیقاً زمانی است که جسدش را در قبر گذاشته اند. متوجه میشود که مردم وقتی نزدیک قبر میشوند سرهایشان را به علامت تأسف تکان میدهند و دستهایشان را بر بینی هایشان میگیرند.

نزدیک میرود، میبیند رویش را باز گذاشته اند تا دوستان و اقاربش برای آخرین بار او را ببینند. چهره ي خودش را که میبیند، وحشت میکند، میترسد.

کاملن پوسیده ، سیاه شده و بوی خیلی بدی میدهد.

زار زار میگرید، اما هیچکس نمیشنود.

باز هم به جستجو برمیخیزد تا بداند چرا اینچنین شده است.

میبیند که در یک گوشه دو نفر با هم حرف میزنند، نزدیک آنها میرود.

یکی شان میپرسد:

- «خدا بیامرز چطو مرده؟»

- «بیچاره بدبخت بود. یک دو سال میشد از آروسیش (عروسیش). هیچ کار و بار نداشت. چند وخت میشد که چرسی و تریاکی شده بود. دیشو (دیشب) که همرای دوستایش ده دریای کابل چرس کشیدن، اموجه خَو(خواب) شان برده و سیل هم ناجوانمردانه اینا را همرای خود برده. بازم ای خوشبخت بود که جسدش یافت شد دیگایشه بگو که هیچ سر و درک شان معلوم نیست.» 

از نوشته های هزار و 3 صد و هشتاد و ۹

 

تناقض

پرده اول :

 

مسجد پر از نمازگزاران است و همگی با سکوت تمام به گفته های ملا گوش میدهند.

ملا تبلیغ میکند :

  - دنیا آزمونگاه آخرت است. . .

 

پرده دوم :

 

مرد انتحاری خود را تا دهن دروازه مسجد رسانده است :

 -  امی بهترین موقع است باید خوده انفجار بتم

  -  لا اله الا الله محمد رسول الله

انفجار . . .

.

.

.

 

پرده سوم:

  سقف مسجد کاملن از هم پاشیده ، نمازگزاران به اثر شدت انفجار و فرو افتیدن سقف از بین رفته اند.

دود و غبار همه جا را پوشانده است.

یکی از نمازگزاران که آخرین نفس های خود را میکشد:

لا اله الا الله محمد رسول الله

 

به یک دوستداشتنی

چه کیف ناک بود وقتی که من و تو در صحن دانشگاه قدم زدیم. طول و عرض دانشگاه را با گام هایمان متر کردیم. خیلی صحبت کردیم. از عشق سخن گفتیم . از ناجوانمردی های روزگار حرف زدیم. از جدایی ، از تنهایی از درس ها و . . . اما از یکدیگر گله نکردیم و راضی به نظر میرسیدیم.

یادم است هردویمان بسیار خندیدیم. حال ذهنم نا رسایی میکند و نمی دانم روی چه مسئله خندیده بودیم اما بیاد دارم که وقتی بلند بلند خندیدیم دانشجویان دور و پیش که روی چوکی ها نشسته بودند و درس میخواندند با نگاه هایی که خشم را در خود داشت ، به ما می نگریستند.

وقتی میخواستیم از هم جدا شویم ، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و من از گونه لاغر سمت چپ ات یک بوسه گرفتم و هنوز از هم فاصله نگرفته بودیم که از خواب بیدار شدم.

دیدم در اتاقم هستم و یک کتابچه، یک چپتر، دوسه کاغذ سیاه و سفید و کتاب «پیامبر» نوشته جبران خلیل جبران همراه با یک ترموز چای و پیاله یی که تا نصف پر است و از دیشب باقی مانده است دور و پیشم هستند. پیاله را گرفتم و چای شو (شب) مانده را سرکشیدم خیلی خنک بود. اینکه هوا در این شب و روز تا چه اندازه سرد شده است را خوب درک کردم. یک لحظه لرزه یی بر اندامم حاکم شد که فورن به کمپل پناه بردم.

احساسی که بسیاری اوقات به من دست میدهد باز هم دست داده بود، هم شاد بودم هم ناراحت،

ناراحت ازین شده بودم که آن چه دیدم حقیقت نداشت و یک خواب بود.  ولی شاد ازین بودم که دیدمت صحتمند، استوار، خوش و خندان بودی. میخندیدی و وقتی میخندیدی گونه های گندمی لاغرینت میخندید، چشم هایت میخندید، قلبت میخندید و با تمام وجود میخندیدی.

ناراحت ازین شدم که ملیون ها کیلومتر فاصله بین و تو ایجاد شده. اما ازینکه دل هایمان نزدیک هم اند و اگر خواب هم بود توانستیم چند لحظه یی با هم حرف بزنیم و درد دل کنیم خوش بودم.

ازین که نمیتوانیم حرف بزنیم ، قدم بزنیم و آغوش بگیرمت ناراحت شده بودم ولی شاد بودم که لااقل در خواب توانستم در آغوش بگیرم و صادقانه ببوسمت.

دستم را دراز کردم و کتاب «پیامبر» را برداشتم و موقعیتی که قلم از دیشب تا حال آنجا خوابیده بود را باز کردم. قلم سیاه رنگ درست در صفحه ی 60 ام کتاب قرار گرفته بود. در پیشانی صفحه نوشته شده بود : « دوستی ».

که اندر باب دوست و دوستی ، جبران خلیل جبران گفته های پرمفهوم و سودمندی گفته بود.

و شروع کردم به خوانش سطر های صفحه ی 60 ام کتاب. سطرهایی که بار ها و بار ها خوانده بودم. حتی همین دیشب قبل ازین که بخوابم خوانده بودم و باز هم برای اینکه روحن آرامش پیدا کنم خواندم:

"اگر از دوست جدا شدی اندوهگین مباش، باشد که از انچه به خاطر آن، و بیش از هرچیز دیگر، به او عشق می ورزی، در نبودنش بیش از زمان بودنش در چشم محبتت جلوه گرد شود"

دوستت دارم پارسا!

هر جا که هستی شاد و آباد باشی.

 

نوت : این خواب را دو سه شب پیش دیدم  و در همان نیمه شب چرند های بالا را روی ورق نوشتم ولی ازینکه در آن شب و روز آزمونهای پایانی دانشگاه، درگیری هایم با درس ها بیشتر بود نتوانستم تا این دم بنشرانمش.

پیروز بزرگوار را دیشب خواب دیدم اما بیادم نمانده است. امیدوارم زندگی به نفعش بچرخد.

 وبلاگ مصدق پارسا:

http://www.musadiqparsa.tk/

وبلاگ طارق پیروز:

http://www.drood.blogfa.com/

رویای بی پایان

روياي بي‌پايان

     شش صبح است از خواب بيدار ميشوي، تمام عضلات بدنت درد مي کند. اين روزها هوا سرد شده است. يادت نمي آيد ديشب چه وقت به خواب رفته اي. هيچ چيزي روي خود نه انداخته‌يي نه کمپل، نه لحاف ، نه پتو و نه ... .  

     بعضي وقت‌ها که زياد خسته باشي هيچ نمي داني چه وقت و چگونه به خواب ميروي. تلويزيون را روشن ميکني، برنامه هاي مختلف را مي‌بيني و در همين جريان خوابت مي برد بي آنکه خودت قصد استراحت کردن را داشته باشي.

     با آنکه تمام بدنت درد ميکند ناگزير هستي که برنامه‌ي همه روزه را اجرا کني، در قدم ميروي سمت دست شويي. دست و رو  و دندان ها را شسته دوباره بر ميگردي، پرده را بالا ميزني و کلکين را باز ميکني. به چمن و گل ها نگاه ميکني. نسيم ملايمي ميوزد و عطر گل ها را به هر سو مي‌پراگند. بوي خوش گل‌ها را حس مي‌کني چند لحظه کاملاً محو زيبايي گل‌ها و عطر شان ميشوي. با گل‌ها خداحافظي ميکني و دوباره بر ميگردي به اتاق ات.

     کمبود چيزي را احساس ميکني. به جستجو ميپردازي و قطي سيگارت را مي يابي. يک نفس راحت ميکشي. مي بيني فقط يک سيگار نيم سوخته از ديشب باقي مانده است و بس. به همان نيم سوخته  قناعت ميکني. دستت را سمت کتابي که ديشب شروع به خواندنش کرده بودي مي بري و  گوگرد را مي گيري.

     سيگار را آتش ميزني و لاي انگشت هاي لاغرت مي گيري. روي دوشک خوابت مي نشيني و روياي چند لحظه قبل از بيدار شدنت را بياد مياري:

     در جاده يي نسبتاً بزرگ و ناآشنايي هستي. کنار جاده رودخانه‌يي است که شايد سال‌هاست آب در آن جريان نيافته باشد. کاملاً خشک است و مردم بي آن که خود را به پل برسانند و از يک سمت به سمت ديگر بروند از وسط همين رودخانه عبور ميکنند.

     تو در وسط اين جاده، به سمت نامعلومي در حرکت هستي. اول و آخر اين جاده پيدا نيست. به پيش ميروي و از روبرويت مردي را مي بيني که به سرعت به طرف تو مي دود. آن مرد لباس سياه به تن دارد و وقتي به تو نزديک ميشود مي بيني تفگنچه‌يي در دست اش است. با عجله از پهلويت ميگذرد و به سمت ناکجاي جاده ميدود.

     پيش تر ميروي مرد ديگري را مي بيني با همان شکل و قيافه از دور به سمت تو مي دود. متعجب ميشوي که چه شده است؟ وقتي به تو نزديک ميشود تفگنچه را به سوي تو نشان مي گيرد و تهديدت ميکند به مرگ. خيلي وارخطا به نظر ميرسد و با صداي وحشتناک خود به تو ميگويد: « بيا خوده تسليمِ مه کو، مه تو ره گروگان مي گيرم تا که اونا مره نکشن و باز مه هم تو ره نمي کشم»

     تو در جريان صحبت هايش ، با آنکه نشان تفنگچه اش به سوي توست ، ازش آهسته آهسته فاصله ميگيري و با سرعت استثنايي مي دوي و فرار ميکني.

     حس ميکني دستت ميسوزد. تکان ميخوري مي بيني اتاقک کوچکت را دود يک اندازه تسخير کرده و آتش سيگار نيم سوخته ات به آخر رسيده، بي آنکه دودي‌کش کرده باشي. سيگار را دوباره در قطي مي اندازي و بعد قطي را در گوشه يي از اتاق که  «لچ» است و فرش تا آنجا نرسيده است مي اندازي.

ناراحت ميشوي ازينکه نتوانستي سينه ات را با دود نوازش کني. ميگويي: «از خاطر يک خَو ناقي، سيگار از دستم رفت».

     ميخواهي ديگر به رويا فکر نکني و به يادت نياري اما عادت کودکي‌ات است که هر آنچه را در شب ميديدي، صبح دوباره به يادت مي آوردي و اين پروسه تا حال ادامه پيدا کرده است.

     دوباره چشم هايت را مي بندي. همه جا تاريک ميشود و کوشش ميکني دوباره صحنه ها را به يادت بياوري. تصاوير از پيش چشم ميگذرند : در جاده بزرگ تنهاستي – مردي سياه پوش تفنگچه به دست از مقابلت ميگذرد و ....

و درست در همان نقطه يي ميرسي که قبلاً بودي‌:

     پيش تر ميروي ، يک مرد را مي بيني که مثل خودت در آن جاد، تنهاست و به سمت نامعلومي به پیش ميرود. چند قدم عقب تر از او قرار داری. میخواهی با او بپیوندی. نزدش میروی. با او «سلام و علیکی» میکنی و با هم آشنایی نسبی پیدا میکنین. با هم صحبت میکنین و قدم میزنین که براي بار سوم متوجه مي شوي از مقابل ، شخصي با لباس سياه و تفنگچه يي در دست به سمت شما مي دود و از عقب وي دو مرد ديگر هستند که مي دوند و صدا ميزنند: « بيادرا! اي پدر نالته نمانين»

شخصی که تازه با هم آشنا شدین، به طرف تو نگاه ميکند و ميپرسد : « بگيريمش؟»

 تو هم ميگويي : « کوشش ميکنيم اگه تانستيم مي گيريمش»

     و اين درست لحظه يي است که مرد سياه پوش تفنگچه به دست در فاصله ده متري شما رسيده. هردوي تان به طرف سياه پوش حمله ميکنيد اما او با مهارت و قدرت استثنايي از پيش شما فرار ميکند و خود را در همان رودخانه مي اندازد و ميگذرد آن طرف ميرود. مرداني که  اين سياه پوش را تعقيب ميکردند مي آيند و به سرعت از پهلوي شما ميگذرند. خود را به رودخانه مي اندازد و به سمت همان سياه پوش مي دوند. تعجب ميکني ازين واقعه...

     يکبار همه چيز تغيير ميکند. خود را در جاي نامعلومي مي يابي. جايي هستي که همان سياه پوش و چند مرد ديگر هم هستند. دست هاي مرد سياه پوش را بسته اند و خودش را در پتويي پيچانده اند.  يک قسمت زمين را به عمق يک متر حفر نموده اند و جوان سياه پوش را در نزديکي آن خوابانده اند.

     هر کي مي آيد و يک لگد و مشت به جوان سياه پوش ميزند. فحش و ناسزا ميگويد اما اين جوان اصلن چيزي نمي گويد شايد اگر توان میداشت عکس العملی نشان میداد اما فعلن چيزي گفته و کرده نمي تواند.  از ظاهر قضيه در مي يابي که شايد تا چند لحظه ی دیگر جوان سياه پوش را بکشند. کوشش ميکني بفهمي که اين سياه پوش چه کسي است ؟ و چه کاري کرده است که حالش چنين شده ؟ و اين مردان ديگر چه کاره اند؟ و ديگر سوالات... اما پاسخي دريافت نميکني. يک بار متوجه ميشوي که مردي تفگنچه اش را پشت کله‌ي سياه پوش گرفته و قصد شليک را دارد. میترسی و لرزه بر اندامت حاکم میشود.

     گوشي همراهت زنگ مي‌زند و سلسله افکارت را از هم مي پاشد. دستت را دراز ميکني و گوشي را از سر ميز ميگيري . بي آنکه ببيني چه کسي است تماس را جواب مي دهي و صداي جانب مقابل را ميشنوي که مي گويد : « او بچه ديواني ما کدي ، کجاستي؟ ميايي يا ني؟ کلي موتراي دانشگاه رفتن». مثل هر روز بهانه يي پيش مي آري. تماس قطع ميشود.

     هرچه ميکوشي صحنه هاي بعدي را به يادت بياري، نمي آيند. شايد همان لحظه از خواب بيدار شده بودي و صحنه پايان يافته باشد.

    ازينکه سرنوشت سياه پوش نامعلوم ماند و اصل قضيه را نفهميدي که از چه قرار بود ناراحت هستي. انبوه هوا را به سينه ات فرو مي بري انگار پشيمان شده‌يي دوباره از سينه ات بيرون ميکشي و ميروي...

سپاسمندم ازینکه وقت تان را صرف این چرند کردین

 

 

 

نمی چقد

نمی چَقَد

من که نزد دوستان وبلاگ روی ندارم. کاملن شرمنده ی همه تان هستم. ازینکه شما بار ها سر زدین و من کوتاهی کرده ام متاسف و شرمنده ام. از همه معذرت میخواهم امیدوارم به بزرگواری تان ببخشید.

بعد از مدت زیادی به وبلاگ سر زدم سروده یی آماده نزدم بود هرچند تکراریست برای بعضی از دوستها اما خواستم بگذارمش.


گاهي خمار ميشوي اما نمي چَقَد

نزديك يار ميشوي اما نمي چَقَد

گاهي "حلاج" گونه سر دار ميروي

 تسليم دار ميشوي اما نمي چَقَد

گاهي براي كاهش دردت درون باغ

غرق دوتار ميشوي اما نمي چَقَد

گاهي دلت براي كسي گريه ميكند

بي اختيار ميشوي اما نمي چَقَد...

*نمی چقد ( چ فتحه، ق فتحه و دال ساکن) : یک لهجه است که بین یک تعداد خاص مردم استفاده میشود و معنای دقیقش را آنگونه که میدانم نوشته نمیتوانم. اما یک چیزی شبیه به دل چنگ زدن ، خوش آمدن

نمی چقد= خوشت نمی آید. به دلت چنگ نمی زند. به دل نمی نشینه

امید معنا را فهمانده باشم.

دوستان به سلامت باشند

تا دیدار بعد همه تان را خداوند بزرگ میسپارم

 

فساد اداری ، معمای حل ناشدنی

درود بر همه !

از چندی بدینسو پا از گلیم فراتر گذاشتم و با جمعی از دوستان هفته نامه ی افغان دیموکرات را تاسیس کردیم. تا حال سه شماره به نشر رسانده ایم.

این مطلب در شماره سوم (شنبه  گذشته – ۱۲ سرطان۱۳۸۹/ 3 جولای۲۰۱۰ ) به نشر رسید. چون یک مدت زیاد بود وبلاگم به روز نشده بود، بنابر خواهش دوستان خواستم چیزی اینجا بگذارم و فعلن همین متن را آماده یافتم و اینجا میگذارم، هرچه باداباد.

راستش این وقت ها جار و جنجال های زندگی از من فرصت وبلاگ نویسی را گرفته است.

 

فساد اداری ، معمای حل ناشدنی

فساد اداری به عنوان یکی از اساسی ترین مشکلات افغانستان در پهلوی امنیت و مواد مخدر است  که بصورت گسترده در تمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی کشور ریشه دوانیده است. در چند سال اخیر افغانستان به عنوان یکی از فاسد ترین کشورهای جهان معرفی شده است. سازمان شفافیت بین الملل در گزارش اخیر خود اعلام کرد که افغانستان به لحاظ فساد دولتی پس از سومالیا که هیچ دولت کار آمدی ندارد، در رتبه دوم قرار دارد.

هرچند بار ها  شرکای بین المللی و مردم،  دولت افغانستان  را به عنوان یک ساختار آلوده به فساد مورد انتقاد قرار داده اند و از  وجود فساد گسترده در دستگاه های حاکم به سختی انتقاد کرده اند؛ اما قسمی که دیده میشود هیچگاهی به این پدیده شوم و بدنام کننده از طرف دولتمردان افغانستان توجه جدی صورت نگرفته است.

پس از انتخابات سراپا تقلب و انتخاب حامد کرزی به عنوان رییس جمهور از سوی کمیسیون انتخابات  ،  ایالات متحده برای مبارزه علیه فساد اداری بر دولت افغانستان ضرب العجل 6 ماهه را وضع کرد.  اما  پس از پایان 6 ماه هیچگونه  تغییر فاحشی در این پروسه بمیان نیامده است.

همچنان یکبار دیگر در اجلاس لندن کشور های شرکت کننده از دولت افغانستان خواستار مبارزه جدی علیه فساد اداری شدند و تاکید کردند که دولت افغانستان باید مسوولیت هایش در قبال فساد اداری را به خوبی انجام دهد و نتایج اقدامات شان را در اجلاس کابل برای بازرسی ارائه کند.  

در این اواخر خبرهایی از رسانه ها به نشر رسید که با توجه با آنها دیده میشود که پروسه مبارزه علیه فساد اداری همچنان به جایی نرسیده است و سیر صعودی خود را می پیماید. روز سه شنبه ۸ سرطان رییس کمییته مالی کانگرس امریکا با انتقاد شدید از روند فساد اداری در افغانستان، سوگند یاد کرد که تا زمانی که حامد کرزی با فساد اداری مبارزه نکند دیگر او حاضر نیست حتا یک سنت هم برای افغانستان منظور کند، زیرا به قول وی کمک های امریکا که بخش اعظم آن از مالیه دهندگان آن کشور بدست می آید، در افغانستان حیف و میل میشود.

در واکنش به انتقادهای این مقام کانگرس امریکا، حضرت عمر زاخیلوال وزیر مالیه کشور  اظهار داشت که تنها بخش کوچکی از کمک ها توسط دولت افغانستان مصرف میشود و بخش اعظم کمک ها توسط موسسات خارجی به مصرف میرسند. آقای زاخیلوال همچنان گفت که حاضر است در مورد آنچه اظهار داشته حساب بدهد.

در آخرین واکنش  به عدم  مبارزه جدی دولت افغانستان بر علیه فساد اداری کانگرس امریکا کمک های مالی به افغانستان را کاهش داد.کمیته بررسی تخصیص بودجه عملیات دولتی در خارج، از کمیته های فرعی کمیته بودجه مجلس نمایندگان ایالات متحده، در رسیدگی به لایحه سال آینده میلادی تصمیم گرفت تامین حدود چهار ملیارد دالر از اعتبارات پیشنهادی دولت برای کمک به افغانستان را تا زمان اطمینان از اقدام دولت افغانستان در مبارزه با فساد اداری به حالت تعلیق در آورد. نیتا لوئی رییس این کمیته فرعی ناظر بر کمک  های غیر نظامی امریکا به کشور های خارجی ، گفت که دلیل اتخاذ این تصمیم گزارش هایی حاکی از آن بوده است که برخی از مقام های ارشد در دولت حامد کرزی مانع از مبارزه موثر با فساد مالی کلان در تشکیلات دولتی می شوند.

با توجه به آن که دولت افغانستان یک دولت ضعیف و نو پا است  و از لحاظ اقتصادی ، نظامی و سیاسی به حد خودکفایی نرسیده و نیازمند کمک های شرکای بین المللی خود مخصوصا ایالات متحده امریکا می باشد. ضرورت است که دولت  با اقدام جدی در راستای مبارزه علیه فساد اداری و  به هر نحو ممکن رضایت و قناعت دوستان بین المللی را کسب کند، در غیر آن اگر  پروسه ی قطع کمک ها از طرف شرکا ادامه پیدا کند دولت افغانستان نخواهد توانست با مشکلات امنیتی، مواد مخدر و فساد اداری  و دیگر مشکلاتی که دامنگیر کشور است به خوبی مقابله کند

 

در هر رولی که خوده زدیم ، فایده نکدیم

در هر رولی که خوده زدیم، فایده نکدیم

          میخواهم دانشگاه بروم، بیست دقیقه از هفت گذشته است، به سمت ایستگاه موتر های دانشگاه حرکت میکنم. امروز دیرتر از خانه برامدم . ده دقیقه میگذرد تا به ایستگاه میرسم. در ایستگاه مثل روز های قبل جوانان دانشگاهی کمتر دیده میشوند شاید همگی رفته اند. یک موتر که شاید آخرین موتری باشد که به سمت دانشگاه میرود را می بینم. یک چند دانشجوی دیگر نیز پیدا میشود ، در موتر سوار میشویم.

            طبق معمول رانندگان موتر های « تونس» ده تا دوازده نفر را در موتر جای میدهند، امروز این راننده بدبخت است چون هرچه انتظار می شکد، این تعداد 6 نفری افزایش نمی یابد.

درس هشت بجه شروع میشود ، فاصله بین ایستگاه تا دانشگاه شاید در حدود 25 دقیقه است ، در صورتیکه ازدحام ترافیکی نباشد. بعضی روز ها در حدود یک ساعت هم به دانشگاه رسیده نمیتوانم و ساعت اول درسی را از دست میدهم.

            ساعت پانزده کم هشت است و هنوز در داخل موتر منتظر هستیم، تا یک چند سواری دیگر هم پیدا شود ، اما هیچ کس پیدا نمیشود ، به راننده میگوییم  حرکت کند که ناوقت می شود. اگر چه راننده نمی خواهد اما ناچار و با دل ناخواسته حرکت می کند. من در سیت اول و در پهلوی راننده هستم. از سیمایش فهمیده میشود که چقدر ناراحت  است. میخواهم با اول حرف بزنم اما وضعیت ظاهری او مانع من میشود، می دانم ناراحت است و نمی خواهد حرف بزند، با خودش بعضی حرف ها میزند که شنیده نمیتوانم. چین های پیشانی اش نشان میدهد که عصابی است.

            از یک طرف این تعداد کم دانشجویان و از طرف دیگر راه بندان واقعن برای راننده ناخوشایند است . روز هایی که موتر در راه بندان گیر میماند، وقتی به دانشگاه میرسم اصلن به حال نمیباشم ، کاملن خسته میباشم.

            موتر آهسته آهسته حرکت می کند در منطقه وزیر اکبر خان رسیدیم. در گوشه چهارراهی چند جوان است که کارت موبایل میفروشند همچنان بندل های پیسه نزد شان است و اسعار را تبادله میکنند.

            راننده در پهلوی یکی از آنها که چند بندل پیسه در دستش است موتر را متوقف میسازد و از او قیمت دالر را میپرسد:

-         "دالر چند شده بیادر "

-        " 46 افغانی و پنجاه پول اس لالا"

-        " زنده باشی"

راننده حرکت میکند. یک ضربه محکم در «اشترنگ» موتر میزند و میگوید : " امسال ده هر رولی که خوده زدیم فایده نکدیم".

من مصروف خواندن درس روز گذشته مضمون اقتصاد بودم، وقتی این گپ رانند را شنیدم طرف او می بینم که از چند دقیقه قبل کرده بیشتر ناراحت  و قهر معلوم میشود، میپرسم : " چرا ، چی گپ شده بیادر ؟" .

میگوید : " هیچ، شاید امسال سال بدبختی ما است ، هرکاری که کدم ضرر کدم، اینه دالر ره 50 افغانی و 49 افغانی خریدم حالی 46 افغانی شده ". من هم برایش متاسف و متاثر میشوم. برایش میگویم : " خیر باشه بیادر، سرمایه به ذات خود مستلزم نفع و ضرر است. تجارت ای گپا ره داره گاهی سود و گاهی هم ضرر. مکتب اقتصادی اسلام هم تنها طرفدار فایده از سرمایه نیست ، ضرر نیز باید در سرمایه گذاری و تجارت باشد."

راننده خاموش است چیزی نمیگوید فقط سر خود را به عنوان تایید تکان میدهد و خاموشی مطلق در موتر حکمفرما میشود. نمیدانم چرا این جوان های حاضر در موتر با هم حرف نمیزنند. شاید با یکدیگر آشنایی ندارند.

            دانشگاه میرسیم. از موتر پیاده میشویم. به راننده پول میدهم هنوز هم پریشان معلوم میشود ، میگویم : "بیادر زیاد چرت نزن ، خداوند مهربان است" . راننده هم میگوید:"سلامت باشی بیادر، توکل به خدا ببینیم چه میشود".

            چهل دقیقه از ساعت اول درسی گذشته میروم به طرف صنف . از کلکینچه ی دروازه به صنف نگاه میکنم ، استاد مصروف لکچر دادن است و همه گی خاموشانه متوجه درس هستند. میدانم که استاد اجازه داخل شدن به صنف را نمیدهد. نمیخواهم آرامش صنف  را بر هم بزنم. میروم در پارک پیش روی دانشکده . هوا گرم است چوکی هایی که زیر درختان هستند را دیگر دانشجویان گرفته اند. چند لحظه در یک دراز چوکی که مستقیمن زیر شعاع آفتاب است می نشینم اما نمی شود . شعاع آفتاب سوزنده است و من هم بلوس سیاه پوشیده ام.

            میروم و از دهن دروازه یک روزنامه میخرم و بر میگردم و روزنامه مطالعه میکنم . . . . . . . .

 

تاکستان ها نمی خواهند بسوزند

این مطلب  روز چهارشنبه ۱ ثور ۱۳۸۸ در روزنامه ماندگار به نشر رسید.

تاکستان‌ها نمی‌خواهند بسوزند

این روز‌ها شهر کابل خیلی شلوغ است. روزانه صد‌ها موتر در همه جاده‌های این شهر، به ویژه جاده‌ی باغ بالا برای ساعت‌های متوالی متوقف می‌‌مانند که این خیلی خسته کن و دردسرساز است و برای بسیاری از عابران مشکل‌زا شده است.

قرار است به تاریخ 12 ثور سال روان، نشستی زیرنام «جرگه‌ی ملی مشورتی صلح» برای دست یافتن به آنچه مکانیزم‌های صلح با مخالفان مسلح خوانده می‌شود، در خیمه‌ی لویه جرگه برگزار شود که اشتهارات و پوستر‌های تبلیغاتی گسترده‌ی آن در تمام چهارراه‌ها به چشم می‌خورد.

با آن که ثبات و آرامش در کشور، یکی از آرزو‌های دیرین شهروندان ما است؛ اما با توجه به پیشینه‌ی دست یافتن به صلح از طریق چنین جرگه‌ها، مردم چندان خوشبین به نظر نمی‌رسند و انتظار دستاوردی را نیز از این جرگه ندارند.

آن گونه که شاهد بودیم، دو سال پیش نیز یک چنین جرگه‌یی با مصارف خیلی گزافی زیر نام «جرگه‌ی امن» برگزار شد؛ اما نتایج مثبتی برای تأمین آرامش و آسایش در کشور نداشت و برعکس، اوضاع امنیتی بدتر از پیش شد و با گذشت هر روز به وخامت می‌گراید.

از برگزاری این جرگه‌ها نه تنها که خیری به مردم نمی‌رسد، بل شهروندان و به ویژه دانشجویان نیز از گزند آن در امان نیستند.

از جمله‌ی آسیب دیدگان این جرگه، یکی هم دانشجویان دانشگاه پولی تخنیک کابل استند که تازه از تعطیلات پنج ماهه به خاطر انفلونزای خوکی یا بهتر بگویم انفلونزای سیاسی خلاص شده و دروس شان را آغاز کرده بودند؛ اما بار دیگر به دلیل تدویر این جرگه برای مدت یک‌و‌نیم ماه به تعطیلات رفتند و می‌شود گفت که دامنگیر بلای دیگری شدند که می‌توان از آن‌ها به عنوان آسیب دیدگان پیش از برگزاری جرگه‌ی مشورتی صلح یاد کرد.

دیگر این که طالبان، گروهی که قرار است با آن‌ها مصالحه صورت گیرد؛ جانیانی اند که مردم، دوره‌ی سیاه آنان را هرگز فراموش نخواهند کرد. این گروه در مدت پنج سال حکمروایی شوم خود بر این قلمرو، با سوء استفاده از اسلام چه جنایاتی را که علیه مردم مسلمان و بی‌دفاع کشور ما مرتکب نشدند. دشت لیلی و دشت شادیان در مزار شریف شاهد دفن هزاران هزار هموطن بی‌گناه ما طی این دوره ی تاریک بوده است.

طالبان، مردم بی‌گناه را در کانتینرها انداخته زنده به گور می‌کردند. یادم هست؛ هنوز کودکی بیش نبودم که در مزار شریف زندگی می‌کردیم و همه روزه صد‌ها جسد را به خانه‌های شان بر می‌گشتاندند و این خانواده‌ها که اجساد اعضای خانواده، نزدیکان و اقارب شان را دریافت می‌کردند، خوشبخت بودند که حد اقل می‌توانستند آن‌ها را دفن کنند. برخی‌ها حتا اجساد شان در دشت و بیابان در بین کانتینر‌ها می پوسید و خانواده‌های شان قادر به دریافت اجساد شان نمی‌شدند.

یکی از جنایت‌های بزرگ طالبان در حق مردم شمال، به آتش کشیدن مزارع و تاکستان‌های شان است. طالبان تاکستان‌های شمالی را به گونه‌ی کلی به آتش کشیدند و مردم هرگز این جنایت را فراموش نمی‌کنند.

جمعه گذشته برای تفریح به شمالی رفته بودم؛ تاکستان‌ها همه خیلی زیبا و تازه به نظر می‌رسیدند. احساس می‌کردم که تاکستان‌ها از جرگه‌ی صلح، مذاکره با طالبان و شامل ساختن آن‌ها در قدرت، سخت متنفر اند و نمی‌خواهند دوباره به آتش کشیده شوند.

به هر رو، مردم و نهاد‌های جامعه‌‌ی مدنی، خواستار به قدرت رسیدن طالبان نیستند و کسانی که با اشتراک در چنین جرگه‌ها از آدرس مردم حرف می‌زنند، نمی‌توانند از مردم نمایندگی کنند.

سوال بی پاسح از استاد - - از خاطرات مکتب

دقیق یادم نیست صنف چند بودم هفت ، هشت یا هم نه


استاد تاریخ درس را تشریح میکند هوا هم گرم است خیلی خسته شده ام ، حوصله گوش دادن به درس را ندارم. استاد خسته کن است و درس هم همین گونه. درس به اتمام میرسد.
 استاد به شاگردان فرصت میدهد تا هر سوالی دارند بپرسند.
چند تن از همصنفان سوالاتی را از استاد میپرسند.
من هم میخواهم از استاد سوالی بپرسم . با ترس و لرز از جا بر میخیزم.
استاد میگوید: " بگو چه میگی؟"
میپرسم : " استاد، امی نقشه افغانستان ره کی کشیده ، ده کدام دوران ؟ "
استاد متعجب میشود، خود را گم میکند، خود را به کوچه حسن چپ میزند و جواب سوال را نمیدهد. به پرسش های دیگران پاسخ میدهد جز پرسش من . خدا حافظی میکند و از صنف خارج میشود.
در دهن دروازه که می رسد مرا صدا میزند، به عجله نزد استاد میروم و هر دو از صنف خارج میشویم. استاد دروازه صنف را می بندد.
میگوید: " ده صنف چه سوال کردی؟"
دوباره سوال را تکرار میکنم.
از گوشم میگیرد خوب فشار میدهد و یک پس گردنی هم میزند.
گوشم خیلی سرخ میشود و درد میکند. از استاد میپرسم: " چ چ چرا استاد . . .؟
میگوید: " دیگه ای رقم سوالای احمقانه نکنی." و میرود . . .

سال 1389 تبریک

سال پار در یک چنین شب و روز در مزار شریف بودم و از میله گل سرخ لذت میبردم. ولسوالی بلخ ، روضه سخی، دشت ها  و همه جا جمع و جوش بود. زایرین از سراسر کشور و همچنان کشور های مطنقه چون ایران ، تاجکستان، ازبکستان برای زیارت به مزار آمده بودند.  حتمن امسال نیز وضعیت همانگونه و شاید هم بهتر از قبل باشد.

امسال در این شب و روز با امتحانات دانشگاه دست و پنجه نرم میکنم، از نوروز چندان لذت برده نمیتوانم ، چون روز سوم نوروز قرار است یک امتحان سخت را بگذرانم و بعدش هم یکی دو امتحان دیگر  بناءْ مجبور هستم که این دو روز و روز های بعدیش  را وقف درس خواندن کنم

...

به هر حال سال خوشبختی و موفقیت برای همه دوستان و هموطنان آرزو دارم

.

درود بر همه دوستان خوبم !

این روز ها با امتحانات آخر سمستر درگیر هستم و این درگیری تا 20 روز دیگر ادامه پیدا میکند. کمتر فرصت پیدا میشود که وبلاگ های شما سر بزنم، ازین بابت معذرت میخواهم.

ضمنن این سرودک را که در همین شب و روز سرودم  تقدیم حضور تان مینمایم:

تا و بالا میروم اما تو آنجا نیستی //

میشوم خسته، چرا با من تو یکجا نیستی//

تا به کی در کوچه ها من "خیله" باشم نزد خلق ؟؟

آه !! یادم رفت که رویایی و پیدا نیستی

در پناه خدا باشید.

او (آب) از بالا خت است

** این نوشته با اندکی تغییر در روزنامه  ماندگار به نشر رسید.

لینک مستقیم سایت روزنامه ماندگار

در یک رشته حملات انتحاری به دو مهمان خانه یی که شهروندان هندوستان اقامت داشتند ، 17 تن کشته و نزدیک به چهل تن مجروح شدند.گفته میشود درجمع کشته شده گان ، نه تن آنان داکتران هندی بودند که از طرف سفارت هندوستان در شفاخانه صحت طفل اندراگاندی توظیف شده بودند.

قبلن معمول بود که بعد از انجام هر عمل انتحاری و حمله های سازمان یافته بالای مراکز تجارتی ، مهمان خانه های خارجی و ادارات دولتی ، مقامات امنیتی کشور طی یک کنفرانس مطبوعاتی فعالیت های خود را در پیوند به حادثه می گفتند و این جملات را با افتخار مکررن در هر کنفرانس یادآوری میکردند که:

- تعداد کشته ها و زخمی ها به . . . .تعداد میرسد.

- میزان خسارات مالی به . . . . دالر امریکایی معادل با . .. افغانی رسیده است.

- ما از قبل اطلاع داشتیم که طالبان بالای این مناطق حمله خواهند کرد. اما زمان معین آنرا نمیدانستیم.

- اینگونه حملات در کشور های بزرگ دنیا حتی امریکا، صورت میگیرد.

- ما باید از نیروهای امنیتی کشور خوشحال و از کارکرد هایشان تقدیر کنیم.

همچنان رئیس جمهور ، بعد از وقوع چنین حادثات یک پیام تسلیت به خانواده های قربانیان میداد و این حملات را محکوم میکرد.چند روز ازین حادثه میگذرد، اما این بار شاهد یک چنین کنفرانس نبودیم نمیدانم دلیلش چه بود ولی رئیس جمهور باز هم دین خود را فراموش نکرد و پیام تسلیت فرستاد.

روز یکشنبه سه مقام امنیتی (عبدالرحمان رحمان فرمانده پولیس کابل، خلیل دستیار معاون امنیتی و عبدالغفار سید زاده رئیس تحقیقات جرایم جنایی این فرماندهی) به دلیل غفلت وظیفوی استعفا دادند و برای نخستین بار فرهنگ استعفا را در کشور پیاده کردند.

در میان مردم ما ضرب المثل مشهور وجود دارد که " اَو (آب) از بالا خت است " . و امروز همین قسم هم است و همه میدانند که در رده های بالایی مشکلات وجود دارد . بهمین خاطر استعفای این سه مقام کافی نیست. باید وزیر داخله استعفا بدهد و صادقانه به مردم اقرار کند که نمیتواند امنیت را تامین کند و بگذارد تا شخص لایق و کارفهمی این مسوولیت را به عهده گیرد. اما طوریکه دیده میشود جناب وزیر از چوکی خود دست بردار نیست .

انتظار داشتیم که جناب حنیف اتمر از پیشگامان این فرهنگ ( استعفا) باشد اما ...


آغاز دروس دانشگاه

 

7:30:- با اعضای خانواده خدا حافظی می کنم و از خانه میبرایم تا دانشگاه بروم. حدودن پنج ماه بود که دانشگاه ها تعطیل شده بودند. که دلیل آن به گفته وزیر اسبق وزارت صحت  انفلونزای خوگی بود. اما دیده شد که این انفلونزا بیشتر جنبه سیاسی داشت تا خوگی.

میخواهم به ایستگاه موتر ها بروم . زنگ تیلفونم به صدا در می آید. تلیفون را جواب میدهم یکی از همصنفان و دوستان خانه و گرمابه و گلستان ام است، حکیم مختار . از من میپرسد کجا هستم و دانشگاه رفته ام یا نه ؟ میگویم همین لحظه از خانه برامدم تا دانشگاه بروم. میگوید من هم هنوز حرکت نکرده ام بیا که یکجا برویم. من هم قبول میکنم و یک نقطه را انتخاب میکنیم تا هر دو خود را به آنجا برسانیم . خدا حافظی میکنیم . من مسیر حرکت را تغییر میدهم و به طرف جایی که وعده کردیم میروم.

در جایی که قرار دیدار را گذاشته بودیم هر دو میرسیم و به سمت شهر حرکت میکنیم. دانشگاه از خانه ما مصافه زیاد دارد و از همین خاطر نمیشود تا آنجا در یک موتر رفت و باید دو موتر را سوار شوی طوریکه یکی از خانه تا شهر و یکی دیگر هم از شهر تا دانشگاه.

در فاصله 10-15 دقیقه در شهر میرسیم واز موتر پیاده میشود . حدود ده دقیقه پیاده می رویم تا به ایستگاه بعدی ( ایستادگاه موتر های دانشگاه) برسیم. . . .

در ایستگاه میرسیم خیلی بیر و بار است . در یکی از موتر هایی که به سمت دانشگاه میرود سوار میشویم ، جمعن حدود 12 نفر در این موتر (تونس) سوار هستیم. من و حکیم با دو نفر دیگر در سیت آخری موتر نشسته ایم. موتر خیلی آهسته  و به کندی حرکت میکند. ده دقیقه میگذرد اما موتر ده متر راه را هنوز نه پیموده است . بلاخره از درایور دلیل این ازدحام و راه بندان را میپرسم. بلا فاصله میگوید " امروز بدبخت های پارلمان به کار شروع میکنند و این راه بندان به خاطر آنها است".

تبصره ها در مورد نماینده های مردم  و پارلمان و کار کردهای شان در بین همه مسافرین آغاز میشود. هیچ یک از همین تعداد مسافرین از کارکرد پارلمان و نماینده های مردم راضی نیستند و بعضی کلمات رکیک و دشنام هایی را نیز نثارشان میکنند.

ساعت 10:00 میشود حدود یک و نیم ساعت از این انتظار بی موجب میگذرد و تا هنوز در را بندان گیر مانده ایم. دیگر تحمل انتظار باز شدن راه ها را ندارم و نمی توانم این چنین در داخل موتر حبس بمانم. مدت زیادی میشد که  انتظار این روز را میشکیدم . آخر از رخصتی ها کاملن خسته شده بودم و منتظر دیدار دوستان دانشگاهی بودم . از موثر پایین میشوم و با دوستم پیاده حرکت میکنیم. نه تنها ما دو بلکه هزار ها نفر که امروز در مسیر های مختلف (شهر ، کارته چهار ، دانشگاه، کارته سخی ، کوته سنگی ، چهل ستون، دارالامان، و . . .) با موتر میرفتند از موتر ها پیاده میشوند و در سرک عمومی به پیاده گردی شروع می کنند.

سرک عمومی دهمزنگ کاملن از عبور و مرور موتر ها خالی است و دو طرفه مردم پیاده میروند. ناگهان موتر های آخرین مودل با شیشه های سیاه با سرعت بسیار بالا از سرک عبور میکنند و به سمت پارلمان میروند. صدای هارن موتر ها اعصاب همه را خراب میکند ، هر کس به این دولتمردان دشنام میدهد و با هر که مواجه میشوی به پارلمان و نماینده ها لعنت میفرستد. من هم خیلی افسوس میکنم که چرا بخاطر چند خائن ، این مردم که تعداد شان به هزار ها تن می رسد در رنج و تکلیف باشند. آخر این چه دولت و این چه دولت داری است . دولت داری و حکومت داری به این قسم نمیشود که به ملت درد و رنج و تکلیف بدهیم و همه مردم را از خود بیزار کنیم. استاد خلیل الله خلیلی چه زیبا گفته اند " دولت از نیروی ملت شد پدید/ وای ازان دولت که ملت را ندید" .  جز قهر و غضب و تاسف براین وضعیت چیزی دیگر از من ساخته نیست. یک ساعت پیاده روی میکنیم و بلاخره به دانشگاه میرسیم. وقتی در دهن دروازه دانشگاه میرسیم احساس عجیبی به من دست میدهد که سرشار از شادی، خوشحالی، عشق ، اخلاص ، محبت و . . . است.

وقتی داخل دانشگاه میشویم ، دانشجویان زیادی در پیشروی تعمیر دانشکده ایستاده اند و در گروه های خورد و بزرگ با هم گفتگو میکنند. در چهره همگی خوشحالی را میشد دید.  همچنان نزد دانشجویان  نسبت به وزیر اسبق وزارت صحت و دولتمردانی که بی موجب دانشگاه را تعطیل کردند یک بدبینی عمومی احساس کرد و  همه به آنها دشنام و میدهند و به بدی یادشان میکنند.

دوستان خیلی زیاد هستند ، خداوند زیادتر داشته باشد شان. با همه احوالپرسی میکنیم و میرویم به سمت صنف خودمان . در نزدیکی دروازه صنف میرسیم یکی از همصنفان ما بیرون میبراید. سلام و علیکی میکنیم بعدش میگوید " استاد حاضری را گرفت و شما غیر حاضر شدید" . ما هم چیزی نمیگوییم و نمی خواهیم تا در این لحظات آخر به صنف برویم. منتظر می مانیم تا استاد از صنف خارج شود . استاد از صنف خارج میشود و ما میرویم با همصنفان میبینم . باید از استاد "عزیز احمد فانوس" اینجا تشکری کنم که درین روز اول و آغازین درس به. صنف آمدند. خیلی خوشحال هستم از دیدن دوستان و همصنفان .

یکی از همصنفانم را که چندی قبل برادرش توسط طالبان جاهل سربریده شده بود،  می بینم و واقعن افسرده و غمگین میشوم میروم نزدش و باوی سلام وعلیکی نموده با وی اظهاری همدردی میکنم چند لحظه با هم حرف میزنیم بغض گلوهامان را می گیرد، درست نمیتوانیم حرف بزنیم. من کوشش میکنم تا موضوع را تغییر بدهم و در این روز زیبا بیش ازین غمگین نباشیم. بقیه دوستان میآیند و با وی غمشریکی میکنندانتظار استاد مضمون بعدی را میکشیم. هیچ کس نمی آید. من و چند تن دیگر از دوستان از صنف خارج میشویم و میرویم تا ازین روز زیبا لذت ببریم.

خلاصه این روز خیلی خوش گذشت و از جمله بهترین روز های زندگی من بود.

 

** این متن را در همان روز اول ، زمانیکه از دانشگاه برگشتم نوشته بودم اما بنابر مشکلات و عدم دسترسی به انترنت نتوانستم سر وقت در وبلاگ بگذارمش.

 

متین ادراک : از وضعیت سالنگ راضی هستم

چهارشنه 21 /11/88
درود بر همه دوستان . بعد از مدت زیاد به انترنت دسترسی پیدا کردم خواستم از فرصت استفاده نموده چیزی بنویسم.البته باید بگویم   که گفته های آقای ادراک باعث به روز شدن وبلاگ شد.
از حوالی روز دوشنبه تا اکنون بيش از يکصد عراده وسایط باربری ومسافربری خورد وبزرگ در سالنگ جنوبى در زیر برف کوچها گير مانده اند. در تازه ترین اطلاعات حدود 120 تن کشته و150 تن دیگر زخمی گردیده اند، و هنوز هم ده ها موتر زیر برف گیر مانده اند. و احتمال ازدیاد شمار تلفات و زخمیان میرود.
شب گذشته متین ادراک رئیس اداره مبارزه با حوادث طبیعی در یک برنامه تلویزیونی که از طریق تلویزیون خصوصی طلوع نشر میشد گفت: " ما از وضعیت امروز راضی هستیم ، چون این وضعیت ما را وادار میکند تا بیشتر با ارگان های زیربط هماهنگ باشیم."
در قدم اول باید یک مورد را بگویم که در کشور ما یک چند ارگان وجود دارد که هیچ دستاوردی برای ملت نداشته اند و فقط و فقط پول های گزاف را بی جا مصرف مینمایند و از جمله ناکارا ترین ارگان ها به شمار میروند مانند: کمیسیون حضرت صاحب صبغت الله مجددی (کمیسیون تحکیم صلح) ، اداره مبارزه با حوادث طبیعی و . . .
با در نظرداشت گفته های جناب ادراک ، یک مورد خیلی واضح فهمیده میشود که برای دولتمردان افغانستان کشته و زخمی شدن حدود 300 نفر هیچ ارزشی ندارد و آنها ازین وضعیت راضی هستند چون باعث هماهنگی و فعال بودن این ارگانها میشود که این هماهنگی خیال است و مهال.
. از چندین سال به این سو اداره مبارزه با حوادث طبیعی به عنوان کمک به مردمانیکه در حوادث طبیعی خساره مند میشوند پول های هنگفتی گرفته اند، اما دیده شده است که این پول های گزاف به جیب چند شخص محدود رفته اند.
من یکی از آنعده افرادی هستم که مستقیمن ازین حادثه متاثر بودم چون یک کاکای من نیز تقریبن 30 ساعت با دو طفل خورد سالش در آنجا گیر مانده بودند و در همین مدت تمام فامیل و اقارب و دوستان ما از کابل تا مزار و تا بدخشان همه گی بسیار پریشان بودیم، که فضل خدا دیروز به خیر زنده و سلامت از آنجا نجات یافتند. حالا اگر ببینیم تمام هموطنان ما در سراسر کشور ازین وضعیت متاثر هستند چون حتمن یک عضو فامیل یا دوست شان درین حادثه شامل بوده است.
به گفته بصیر سالنگی والی ولایت پروان "بررسی های آنان نشان دهنده ازدیاد کشته شده ها تا 150 تن است"، اگر یک محاسبه کوچک انجام بدهیم و تعداد اعضای فامیل کشته شده ها را حد اقل 8 نفر حساب کنیم ، حدود 1200 تن مستقیمن ازین حادثه متاثر هستند و غیر مستقیم همه گی پریشان هستند. در حالیکه این چنین حادثات غیر مترقبه نیست و همه ساله شاهراه سالنگ شاهد این چنین برف کوچ ها و تلفات سنگین بود است. ولی این آقایان محترم هرگز آماده گی های قبل از حادثه نگرفته اند. و این مردم بیگناه هستند که همواره تلف میشوند.
* تعداد تلفات هر ساعت ازدیاد می یابد چون هنوز هم تعدادی زیادی از موتر ها زیر برف هستند.

به هر حال خدا همه مسافران را در پناه خود داشته باشد.

تشکر از شما که این نوشته را که بسیار به عجله نوشته ام خواندید. شاید اشتباهات زیاد داشته باشد ببخشید. .

!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درود بر همه دوستان !

واقعن نزد همه ی شما شرمنده ام چون بسیار مدت طولانی بود که شما به وبلاگ سر میزدید و همواره با مطلب تکراری مواجه میشدید. ببخشید . بیسار وقت میشد که انترنت دسترسی نداشتم.

البته فعلن هم چندان دسترسی ندارم اما انشا الله با مطالب تازه در حضور شما حاضر خواهم شد. تا آندم این شعرک تقدیم شما :

درواز ها به روی من خسته بسته اند

                          آییـــنه هـــا ز دیـدن مــن دل شـکستـــــه اند

در این زمان که ما همگی زار و خسته ایم

                        یک دوست نیست و دشمن ما دسته دسته اند . . .

 

درود بر همه دوستان. عید همه تان مبارک

 

 

عید آمد و هرکس پی کار خویش است

مینازد اگر غنی وگر درویش است

من بی تو به حال خود نظر ها کردم

دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

درود بر همگان.

امروز  روز تولد من است وبه همین بهانه خواستم معرفی کوتاهی از خود داشته باشم .

در بیستم عقرب (آبان) سال ۱۳۶۹ بود که در شمار "بیابان نوردان بی قافله" من هم راه افتادم و از همان روزگار "تا به پای خود روان گشتیم سرگردان شدیم". هنوز پوره یکساله نشده بودم که در خانه همسایه ی پهلوی ما  راکت اصابت کرد ، در آنوقت در مکرویان سوم شهر کابل زندگی میکردیم. در اثر اصابت این راکت خانۀ همسایه کاملن منهدم شد و خانه ی ما نیز به شدت آسیب دید و من برای چندین ساعت زیر دیوار  کانکریتی ساخت روس همراه با پسر کاکایم گیر مانده بودم . بعد ازینکه مرا از زیر مخروبه ها بیرون کشیدند ، هیچ کس انتظار زنده ماندن مرا نداشت و من و دیگر زخمی ها را به یکی از شفاخانه های شهر انتقال دادند.  و همین بود که مدت سه شب و سه روز من در حالت کوما بسر میبردم تا بلاخره به از آن حالت خارج شدم. به اساس پیشنهاد داکتران شفاخانه ما باید شهر کابل را ترک میکردیم و میرفتیم جایی دیگر تا من آواز راکت و صداهای انفجار و  خطرناک را نشنوم، و همین بود که رفتیم به شهرک بندری حیرتان ولایت مزار شریف. که بعد از یکی دو سال دوباره زمانی که کابل نسبتن وضع امنیتی خوبتر داشت برگشتیم به کابل. البته باید بگویم که از آثر آن راکت بدبختانه تمام اعضای هشت نفری همسایه ما شهید شد و از فامیل ما فقط چند تن محدود زخمی شدند و بس.

دوره ابتدایی را تا صنف سوم در لیسه الفتح شهر کابل خواندم، چون زمان طالبان بود و شرایط مساعد نبود ما از کابل رفتیم به ولایت مزار ، یک مدت کوتاه در مزار ماندیم که آنجا نیز توسط طالبان اشغال شد و باز ما از مزار بطرف ولایت تخار حرکت کردیم ، اینجا بود که برای اولین بار سفر با مرکب را تجربه کردم ، بسیار جالب بود هرگز فراموشم نمیشود . و ازینطریق رسیدیم به ولایت بدخشان . بعد از اقامت کوتاه یک هفته یی ، از آنجا توسط طیاره هلیکوپتر به ولسوالی خواهان رفتیم.  یک چیز  را باید بگویم که از مرکز بدخشان فیض آباد تا به ولسوالی ما سه – چهار روز پیاد باید میرفتیم تا میرسیدیم اما خوشبختانه که از طریق طیاره رفتیم.

تا سقوط رژیم طالبان در همانجا بودیم ، و با روی کار آمدن اداره موقت و انتقالی ما از طریق تاجکستان سفر کرده آمدیم به ولایت تخار و در منطقه دشت قلعه از بندر آیخانم گذشتیم اینطرف رود جیحون. و به همین ترتیب از تخار به کندز و از کندز بطرف کابل در حرکت شدیم. در تونل سالنگ شمالی رسیدیم هوا بسیار سرد بود و موتر ها نمیتوانستند که از تونل بزرگ بگذرند چون طالبان تونل را انفجار داده بوددند و باید ما این تونل را  پیاده میگذشتیم. و با قبول بسیار رنج و مشکلات ما تونل را گذشتیم. یک خاطره جالب که از این صحنه دارم در پست های بعدی برایتان حتمن مینویسمش.

بلاخره در سال 1385 از مکتب عبدالهادی داوی فراغت حاصل نمودم و بعد از سپری نمودن امتحان کانکور به دانشکده ژونالیزم دانشگاه کابل راه یافتم. یکسال  کمتر میشود که که وبلاگ نویسی روی آوردم و با دوستان و استادان زیادی آشنا شدم که از همگی شان تشکری زیاد میکنم. از اولین دوستانیکه در دنیای وبلاگ نویسی با آنها آشنا شدم (شهرنوش – استاد منیژه باختری ، مریم شهرتاش، استاد جوانمهر هروی ، کاکه تیغون ، روح الله احمدی،  سید مصطفی سائس ، استاد سالم پور احمد، مسعوده مهسا،  و چند تن دیگر از دوستان . و آهسته آهسته با دوستان دیگری : استاد لطیف کریمی استالفی- بهمن  بدخشانی ،  علی (وبلاگ ادبی طرفه ) ، کریمه ملزم، بهاره (قصر عشق)، جناب یوسفی . ترانه بختیاری، مبارک شاه شهرام . و دیگر دوستان که فعلن اسمشان از یادم رفته است.

محبت و نظریات همیشگی دوستان بوده که من بعضی چیز ها مینویسم و سرفرازی همه دوستان را خواهانم.

*  البته قابل ذکر است که خاطرات زیادی از آغاز مکتب ، دوران طالبان، سفر های طولانی ، دوران دانشگاه و . . . دارم اما فعلن نمیشود که برای شما ذکر کنم. قبلن هم بعضی خاطره ها را برای شما نوشته بودم.

سبز و کامگار باشید

میترسم/ دو آدم

 

درود بر همه !

          وقتیکه در صنف  درس نمیداشته باشیم ، باز  هر کس سرگرم کاری میشود. یکی درس میخواند، دیگری بیرون میرود و دیگری . . .    درین اوقات بعضن من و یکی از دوست هایم مشترکن بعضی چیز ها میسراییم.

اینجا دو غزل که مشترکن توسط من و یکی ازبهترین دوستانم « سید مجتبا هاشمی » سرود شده است برایتان میگذارم. البته باید بگویم که یک بیت از من است و یک بیت از مجتبا.

 من از نازدانگی ِ مردم دربار میترسم
ز شعر و نغمه ی یک عاشق بیمار میترسم

به هنگام وداع عاشق بیچاره از معشوق
که روز وصل خود را میکند ایثار میترسم

من از آن لحظه ی دیدار دو دلداده خوش هستم
ولی از لحظه یی که میکند معشوقه اش انکار میترسم

شکایت دارم از لاف وفای آن پری پیکر
که عاشق را فروشد او به چند دینار ، میترسم

مرا ترسی نباشد از بیان مهر با دلبر
ولی از اینکه او رد میکند هر بار میترسم

مرا هرگاه که سیر باغ و راغ و بوستان افتد
دلم شوق گلی دارد ولی از خار میترسم

************

دو آدم سالها در انتظار یکدیگر بودند
ز درد هجر یکدیگر همیش خونین جگر بودند

دو آدم عاشق و معشوق دو آدم لیلی و مجنون
دو آدم شیرین و فرهاد از هم بیخبر بودند.

دو آدم هر زمان در یاد همدیگر همی بودند
دو آدم خسته و درمانده و بی بال و پر بودند

دو آدم دل به هم داده به سان رومی و ژولیت
روان در جاده های هجر و راه های خطر بودند

دو آدم مثل لاله داغ دیده از جدایی ها
دو آدم همچو شمع در انجمن ها دیده تر بودند

 

 

سلام دوستان عزیز .

انشا الله که روزهای عید را بخیر سپری کرده باشید.

قرار بود این مطلب را در بیست و هشتم رمضان در وبلاگ بنویسم ، اما نخواستم شما دوستان را در آن شب و روز  عید غمگین بسازم.

 

 یکسال پیش شام بیست و هشتم سنبله 1387 مصادف با هژدهم رمضان المبارک 1429 بود. احتمالن ساعت 9 شب بود و درخانه بودم که پدرم به من گفت که : اورنگ بیا که یک دقیقه بیرون برویم. من هم گفتم درست است و رفتیم بیرون . در پیشروی بلاک قدم میزدیم ، باد ملایم میوزید، کم کم خنک میخوردم. احساس میکردم که شاید پدرم میخواهد چیزی را به من بگوید.. پدرم با شتاب گام برمیداشت و هر لحظه سرعت میگرفت و باز در همان مسیر قبلی برعکس برگشته قدم میزد من هم همگام با وی قدم میزدم ، بدون اینکه کدام صحبتی داشته باشم.

            در چهره پدرم ناامیدی و یاس میدیدم ،  کم کم ورخطا شدم. پیش ازینکه من چیزی بپرسم ، پدرم گفت : حاجی صاحب (پدرکلانم) عمرش را به ما و شما بخشیده و امشب چشم از جهان پوشیده است.  این خبر را که شنیدم یک حالت عجیب به من دست داد، پاهایم سستی میکرد، قدم برداشته نمیتوانستم، اصلن باورم نمیشد، جانم به لرزه افتید و یک حالت غیر قابل تعریف را گرفته بودم. کنده کنده صحبت میکردم ، از پدرم پرسیدم چه وقت این واقعه رخ داده . گفت که امشب ساعات 7 بجه بود که از «خواهان»*[1] زنگ آمد که حاجی صاحب فوت کرده است. تا چند دقیقه بغض گلویم را فشرده بود و هیچ صحبت کرده نمیتوانستم. اشک از چشمانم بیخود میریخت. پدرم گفت : در خانه بجز من ، تو و کاکایت (قاضی خضرا بیضایی - کاکای بزرگم)  دیگر هیچ کس خبر ندارد . بعدن پدرم خواست تا با کاکایم (فضل الله بیضایی - کاکای خوردم) که در بدخشان بود به تماس شود اما هیچ جوابی دریافت نمی کرد.

            پدرم گفت که باید تا بعد از چاشت فردا (در نماز جنازه)  خود را به آنجا برسانیم و این معلوم است که اگر زمینی برویم حد اقل 2-3 روز طول میکشد آنهم یک روز با موتر و یکی دو روز پیاده که درین صورت ناوقت میشود و نمیشود که در نماز جنازه اشتراک کنیم. من گفتم پس چه کنیم؟. پدرم گفت باید به هر قسمی که میشود یک طیاره پیدا کنیم که صبح ما را آنجا ببرد. اما این را نمی فهمیدیم که از چه طریق طیاره یی برای صبح دریابیم. پدرم با یکی از دوستانش تماس گرفت و درین مورد با وی مشوره کرد . وی گفت فقط از طریق طیاره های وزارت دفاع میشود که آنجا رفت .

بعدن نزد یکی از وزرای کابینه که از دوستان پدرم بود رفتیم ، وی با ما همدردی خود را نشان  داد ، و همراه با وی نزد یکی دیگر از وزرا رفتیم. وی هم متاسف شد؛  بعدن پدرم موضوع دوری راه را با وی درمیان گذاشته و در مورد طیاره هلیپکوپتر با وی مشوره کرد. وی بسیار تلاش کرد تا هر قسمی که میشود یک طیاره هلیکوپتر از وزارت دفاع بگیرد . ولی مسوولین وزارت دفاع گفتند که رئیس جمهور (کرزی) فرمان داده که هیج کس نمیتواند از طیاره های دولتی به مقاصد شخصی استفاده کند، و این را هم گفت که این فرمان را آقای کرزی زمانی داده است که یکی از نمایندگان مردم بدخشان در مجلس نمایندگان( اینجا نمیخواهم که اسمش را بگیرم.) ، ازین طیاره ها سوء استفاده نموده و ازین طریق قاچاق میکرده است.

بعد ازینکه تلاش های ما بی نتیجه ماند به خانه برگشتیم . مادرم دروازه را باز کرد ؛ فهمیدم که وی نیز از جریان با خبر شده چون اشک از چشمانش جاری بود. شب را هیچ نفهمیدیم که چه قسم گذشت، در چهره همگی افسردگی و نا امیدی دیده میشد و غم و ماتم در خانه حکمفرما بود.

و بدین ترتیب فردا که فکر میکنم روز جمعه بود همه مردم خبر شدند، که دیگر الحاج تاج البیضا تائب دروازی یکی از سابقه داران معارف کشور از این جهان رحلت نموده و به جاویدانه گان پیوسته است. همه دوستان و خویشاوندان میآمدند و ابراز همدردی میکردند. روز بعدی در یکی از مساجد جامع شهر کابل مراسم فاتحه خوانی برگزار کردیم.

با سعی و تلاش زیاد توانستیم که در چهلمین روز وفات شان ، گزینه شعری شان را بچاپ برسانیم . این کتاب را در سایت فراتر از مرزها و انجمن پاسداران فرهنگ آریانا به شکل پی دی اف برای دانلود گذاشته ام ، اگر خواستید میتوانید آنرا دریافت کنید.

 اینک که یکسال تمام از آنروز میگذرد و سبزۀ مخملینی گورشان را پوشانیده است دومین گزینه شعری شان را بچاپ رساندیم و وصیت همیشگی شان را بجا آورده ایم.

            از یادم نمیرود وقتی که برای اولین بار روزه گرفته بودم ، پدر کلانم یکی از درختان (درخت زردآلو) که در حویلی ما بود به نام من کرد و این تحفه در آن کودکی بسیار برای من بزرگ بود.

آنگاه که طالبان به کابل آمدند ، ما دو سال اینجا (کابل)  ماندیم. و بعدن رفتیم به نزد پدر کلانم به  ولسوالی خواهان. در آنجا نزد ایشان هر صبح وقت قرآن شریف تلاوت میکردیم و  روزانه  نزد ایشان خطاطی و خوشنویسی یاد میگرفتیم. و همچنان ایشان درسهایی از مثنوی مولوی را برایمان میدادند.

روح شان شاد و یاد شان گرامی باد

درینجا یکی دو پارچه از شعرهایشان که در دومین گزینه شعری چاپ نشر شده برایتان میگذارم.          

 

 شرح حال منظوم حضرت مولانا

 

 

نازم این بلخ سراسر علـم و گنج 
که مواجه بوده بـا صـد درد و رنج
مـادر شـهـر و دیـار آریـان                            
بیش بـاشـد وصف کم سازم بیان
پـروریـده مـولـوی وفـاریــاب                            
 یافت جوزجانی و رازی آب و تاب
بوعلی و خـسرو و الا تبار                           
خواجه پـارسای ولی و صد هزار
هر کدامـین بـود اسـتـاد علـوم                            
رفت زیـن جـا در بخار و شهر روم
با بهاوالدین  جلال الـدیـن روان                            
 سوی نیـشـاپـور  عطار جـوان
بعد صحبت گشت رهوار حجاز                            
 بهر دیـدن خانـه و عرض نـیـاز
گشت فارغ تاخت موکب سوی روم                           
ساخت آنجا منـزل ومـاوا و بوم
پادشاه روم بهر قیل و قال                          
کرد بنیاد او بنای بی زوال
خلق میکردند قدر و عزتش                           
بهره میبردند ز فیض صحبتش
تا بتاریخ طلوع او شد غروب                            
 ماند یاران را سراسر درکروب
گشت مولانا بجای اَب خویش                            
 کرد مرهم سینه های ریـش ریش
تـابش علمش بـعالم شهره شد                             
 نامبر اندر زمین چون زهره شد
گرد شمع او همه پروانه وار                              
مرد و زن در محفلش لیل و نهار
هر طرف آوازه ها  از دانشش                             
از بیان و وعظ و درس وخوانشش
شد خبر بـابـا کمال از مولوی                          
 از ره حال و طریق معـنـوی
گفت بر شمس مرشدش صدر کبار                            
رو بـه روم  و مولوی میکن شکــار
شد روانه شمـس تـابـان زمین                           
 سوی صید خویش درکازه کمین
جا گرفـتـه انـتظـارش بـود بـود                          
تا بدست آرد مرامش را به زود
دید مطلوبش کـه بر اسپی سوار                       
 پیش وپـس بگرفته او را صد هزار
شمس او را دید و بگرفتش لگام                        
 کرد پرسانش ز مطلوب ومرام
چیست مقصودت ز تدریس علوم                     
 توچـه خواهی یافت زین تدریس روم
گفت آداب شریـعـت آرزوسـت                        
 زین روش راه طریقت آرزوسـت     
شمس گفتش گفت و راهت ظاهر است                        
حال جویا شـو کـه راه قــاصـر اسـت
ایـن بـود راه و ره اهل وصول                       
 زین شود مطلوب و مقصودت حصول
شد جدا از شمس و و ضعش شد خراب                      
رفت سوی مدرسـه با اضطراب
آن همه فکر و خیالاتش نماند                       
قیل و قال و آن بیاناتش نماند
طالبان را شد مکدر حال شان                       
گونه گردید درس وگفت وقال شان
بازآمد شمس تابان در حضور                      
 گشت مولانا سراپا غرق نور
برگرفت از پیش مولانا کتاب                        
جمله را انداخت اندر حوض آب
گفت قیل و قـال ظاهر بس بود                        
دُر به دریا غرقه اینها خس بود
گشت مولانا پریشان از کتاب                      
 که نبودش میکند دین را خراب
شمس تابان دست برد برحوض آب                         
کرد بیرون جمله بی نم فصل و باب
دید مولانا دلش بی تاب شد                        
 موی در آتش به پیچ وتاب شد
گفت ای پیر حقیقت چیست این                         
گفت علم حال برتو نیست این
مولوی بگذاشت درس قیل و قال                         
 شد پی شمس و حصول علم حال
شمس و مولانا غریق بحر نـور                      
 از پی تحصیل حال از خلق دور
نه به یاران و کسانش بود کار                      
 نه به فکر خانه وخویش و تبار
گشت بی رونق همه درس و کتاب                      
 ماند یکسر شرح و تقریر و خطاب
ترک کرد آن اسپ و درس وقصر وجاه                        
 همسفـر بـا شمس و کجکول و کلاه
زین طریقِ شمس و مولانای روم                        
 خسته گردیدند مریدان با العموم
می نمودند شکوه از شمس زمان                         
می نمیدادند او شان را  امان
تیره بختان حسود دیده کور                       
 همچو خفاشان خفا از دید نور
شمس را آزرده خاطر ساختند                      
 دین و دنیا را بـه یک دو باختند
رو به تبریزآورید آن شاهباز                      
 با هزاران ناله و سوز و گداز
گشت مولانا ز فرقت اشکبار                        
همچو باران نیستان در بهار
نه او را خواب و خور و درس وکتاب                        
مینمود اهل حسودان را  عتاب
یکه و تنها پیاده شد روان                      
سوی تبریز از پی پیرش دوان
گشت و اصل با شه و الاتبار                     
 شمس بوسیده گرفتش درکنار
هر دو گشته غرق در نور خدا                       
 نه تن از جان و نه جان از تن جدا
بعد روزی هردو آمد سوی روم                      
 شد پر از غوغا همه بازار و بوم
نه به کس گفت و شنود و نه کلام                         
 نه کسی را بار در عرض پیـام
دیده ها هردو به هم بردوخته                          
ماسوای حق به آتش سوخته
باز اهل حاسدان آزرده شد                         
 لب به غیبت از پَیَش بکشوده شد
گشت تیره نور شمس از گفت شان                        
از شنود وگفت پنج و هفت شان
شد غروب اینجا طلوعش شام شد                         
 شام روشن چون قمر بر بام شد
باز مولانا به پیچ و تاب شد                        
  تارک گفت و شنود  و خواب شد
گفت مولانا پسر را رو به شام                        
  بر زمن بر شمس احوال و پیام
که پدر را نیست بی تو زنده گی                          
 مانده از خواب و خور و بیننده گی
شد ولد با امر مولانـا روان                         
 سوی شام از بهر شمس پرتوان
دست بوسیده بگفتش راز ها                           
خواهش وعرض وفراق ساز ها
اوتن است و جان وجانانش تویی                        
 مطلب ومقصود و ارمانش تو یی
آمدم تا رفته درمانش کنی                          
رهنمون در عهد وپیمانش کنی
شد روانه شمس تابان سوی روم                           
با ولد پیش شه درس و علوم
گشت مولانا سراپا  غرق نـور                         
رنج درد از جان عالی گشت دور
روز و شب بودند در راز ونیـاز                           
رهنورد منزل دور و دراز 
بسته درها و به هم در قیل و قال                           
ره کشائی ها و ره بردن به حال
 نه به کس گفت و شنود و نه جواب                         
                             
 باز سردادند حرف لیل و لیت
بوده هر دو غرق در نور خدا                         
 نه دمی چون جان و تن از هم جدا
 ناگهان صوت نحوسی شد بلند                          
 رفت شمس آنجا بدون چون و چند
از پیش بر جست مولانا به زود                          
 دید خونی شمس تابانش نبود
سر بسر سیلاب غم زارش نمود                         
دوری از دیدار بیمارش نمود
دیده نکشودی به روی این وآن                          
 تاکه چهره زرد وقامت شد کمان
شمس میگفتی و می کردی فغان                        
کای رفیق ورهبرم پیر مغان
دور شد از اهل و بیت و دوستان                           
ناله کردی همچو نی در نی ستان
بهر پیدا کردن گم کرده اش                         
دیدن دیدار آن دلبستـه اش
گشت بغداد و دمشق و شام  را                        
 او نه پیدا کرد شمس جز نام را
بود چندی با چنین وضع پریش                          
خسته و زار و غمین و سینه ریش
نه ولد باشد به کارم نه جهان                        
زانکه باشد شمس تابانم نهان
گشت نومید و بجایش بازگشت                       
 از ره دل شمس را همراز گشت
نور افشان گشت روم و این دیار                       
 از حضور گشتن و الا تبار
از تقاضای مریدان مولوی                        
شد برون از خانه با عزم قوی
بر نشست و با مریدان شد دچار                       
 جمع گردیدند ز یک تا صد هزار
هر کدامین رهروان راه  دین                       
 گشته چون پروانه بر مولا قرین
گشت لازم تا کند شیخی تعیین                     
  تا مریدان خاتم او گردد نگین
بود زر کوبی صلاح الدین بنام                      
گشته بود از لطف مولا بدر تام
زر همی کوبید در بازار روم                        
خانه بودش قونیه ماوا و بوم
داد او را رتبۀ  شیخی بنام                     
 تا شود همکار دین درصبح وشام
چون نبودش طالب و درس وکتاب         
روی گردان شد مریدان زو شتاب                  
که نه این ما را بود رهبر به دین                    
کاین وظیفه آسمانست این زمین
از مریدان گشت مولانا ملول                       
از کسان کور و عاری از عقول
حضرت زرکوب فوتید و برست                     
مولوی حسام بر جایش نشست
بود مرد عالم وعارف به دهر                   
 شد پسند مردم دهات و شهر
رتبۀ شیخی ز مولایش رسید                       
کشف باطن دید بالایش رسید
لحظه مولانا ازو غافل نبود                     
  تا که تقوا راه بر قلبش کشود
دوستدارش بود مولانا به جان                       
تربیت میکرد او را در نهان
غرقه در دریای وحدت گشته بود                      
از همه وهم و گمان ها رسته بود
با مریدان داشت صحبت صبح و شام                    
 با کمال حسن و الطاف تمام
شب همه شب بود شیخ اندر حضور                  
 که سرا سر بود محفل غرق نور
عرض بنمود بر جناب مولوی                   
 صورت ترتیب و شرح مثنوی
او  بمانَد یاد گار و رهنما                     
 تا که باشد مردم و ارض و سما
گشت مولانا بسی مسرور و شاد                  
  تا حسام الدین تقاضا کرد یاد
برد دست اندر عمامه مولوی                   
 کرد بیرون چند بیت مثنوی
گفت برگیر و چنین تقریر دار                     
در حضورم گفته ها تحریردار
جوش زد بحر معانی یک به یک                    
از چنان قلب و دهانی یک به یک
میرسید از غیب مضمون بیـان                    
 بر جناب حضرت والا نشان
مینوشت هر یک حسام الدین کلام                   
 آنچه می فرمود  می آمد پیام
تا بشد این دفتر او ل تمام                    
شهره گردید و پسند خاص و عام
دفتر دوم شروع کار بود                  
 عین جوش فیض وگیر ودار بود
میرسید از دوست تشریح و بیان                  
 بر جناب مولوی یک یک عیان
می نوشت هریک حسام الدین به فور                   
با هزاران شوق و ذوق و بی ز غور
نا گهان آمد پریشانی به پیش                   
که دل حسام زان شد ریش ریش
مرگ بگرفت زوجه اش را از برش                   
 زین بیامد روز سختی بر سرش
شیخ مغموم و ز دل بشکسته شد                    
 این در بکشوده بر وی بسته شد
چونکه مولانا ندید همراز خویش
محفل یار و عزیز و ساز خویش
گوشه بگرفت و برویش در ببست
مثنوی بگذاشت در خلوت نشست
اینچنین بگذشت تأ خیرش دو سال                    
بود هر دو غرق بحر قیل و قال
التجا بنمود شیخ از مولوی                    
 تا که بر گوید نوید مثنوی
بحر در جوش آمد از مولای روم                      
گفت بنویس این زمان دفتر دوم 
در ده  و پنج سال شیخ و مولوی
کرده تکمیل مثنوی معنوی  
پنج و ده سال بود صحبت بردوام
  بین مولانا و شیخ ذوالکرام
بهره ها بردند خلق آن دیار                    
از جناب حضـرت  والا تبار
از قدومش روم شد خلد برین                    
یافت زو سرمایۀ  دنیا و دین
عالم و زاهد بسی پرورد او                   
با همه غمخوار وصاحب درد او
داد ازین دنیای دون بی مدار                   
 که نه بگذارد و لی و تاجدار
درد چون آمد پیا پی بر سرش                
پیک حق آمد به نا گه بردرش
زادۀ بلخ و غریب آن دیار                  
 کرد خلقی را غمین و اشکبار
نفس را در زندگانی کشته بود                   
شصت وهشت  از عمر شان بگذشته بود
کام یاران گشت زین آوازه تلخ                    
 از گذشت و فوت مولانای  بلخ
عصر یکشنبه  جماد الاولین                   
 ششصدوهفتاد درتاریخ یقین
رفت از عالم  ولی او زنده است                    
 دانش و علمش چو خور تا بنده است
قلب یاران منزل و جایش بود                     
جنت الفردوس مأ وا یش بود
عرض اخلاص است از تائب هزار
بر روان حضرت والا تبار

 

این هم یکی از غزل های شان:

 

نیست افسوس مرا همدم وهمراز دگر                  
 قدرت و زور و توان و پر  پرواز دگر
بسکه رفتند همه اهل عزیزان ز میان                     
نیست ما را هوس رفتن «درواز» دگـر
فتنه بگرفته گلو حرف نه آیــــــد بیرون                   
 زانکه نبود به وطن محرم و همراز دگر
همه جا گریه و فریاد و خروش است کنون                
 نیست شادی دیگر و نغمه سرآواز دگر
همه جا قصۀ جنگ است وفریب است ودغا             
نیست غمخواره گی وراه و ره ساز دگر…

                   لینک دانلود گزینه اشعار الحاج تاج البیضا تائب  


 


[1]   ولسوالی خواهان از مناطق کوهستانی و دور دست  ولایت بدخشان است ( پدرکلانم همراه با کاکایم فضل الله در آنجا زندگی میکردند).

حلول ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد

حلول ماه مبارک رمضان، ماه فیض و برکت، ماه ضیافت الهی و رهایی از قیود دنیایی را برای تمام مسلمانان جهان ، مخصوصن دوستانی که به این وبلاگ سر میزنند تبریک عرض میکنم. امیدوارم از فیوضات این ماه مبارک مستفید شوید. خدا کند که در این ماه فراموشتان نشوم .

در دعا های تان ما را هم شامل سازید.

این را جایی خوانده بودم خواستم اینجا بنویسمش :

آمد رمضان هست دعا را اثری
دارد دل من شور و نوای دگری
ما بنده عاصی و گنهكار توییم
ای داور بخشنده بما كن نظری

 

 کارت تبریک ماه رمضان

یک نفر

درود و سلام خدمت تمام دوستان خوبم .

امید که صحت و سلامت باشید. مدتی بود که با شما ارتباط نداشتم ، بسیار پشت همه گی تان دق شده بودم. با فضل و مرحمت خداوند و دعای شما دوستان امتحاناتم به خیر سپری شد. انشا الله از امتحاناتم نیز برای شما خواهم نوشت.

اینک غزلی را که چندی قبل سروده بودم برایتان مینویسم، لطفن با نظرات تان آنرا اصلاح کنید.

یک نفر از دوری تو سخت ویران گشته بود

در فراقت روز و شب چون شمع گریان گشته بود

یک نفر شب ها به خـــواب ناز میدیدک ترا

یک نفـــر در عشق تو مثل مریضان گشتـــــه بود

یک نفر در وصف تو دایم غزلها می نوشت

یک نفــــــر مثـــل توگک دایم غزلخوان گشته بود

یک نفر در دهکده مشهــــور از عشــق تو بود

یک نفـــــر لاغر در عشقت «سیم پالوان» گشته بود

 

پوزش خواهی

 سلام دوستان عزیز!

تشکر فراوان ازینکه همیشه سر میزنید و خبر میگیرید.

همین روز ها امتحانات نهایی این سمستر در دانشگاه است و من سخت مصروفم و نمیتوانم چیزی بنویسم و برایتان در وبلاگ درج کنم.

از تمام دوستانیکه همیشه احوال میگیرند و با مطالب تکراری مواجه میشوند معذرت خواهی میکنم.

انشا الله بعد از امتحانات دوباره به خدمت حاضر میشوم.

تا آندم الله حافظ و نگهدار

فرصت داشتین این لینک را ببینید.

آشنایی با بیضایی