درود بر همه !

          وقتیکه در صنف  درس نمیداشته باشیم ، باز  هر کس سرگرم کاری میشود. یکی درس میخواند، دیگری بیرون میرود و دیگری . . .    درین اوقات بعضن من و یکی از دوست هایم مشترکن بعضی چیز ها میسراییم.

اینجا دو غزل که مشترکن توسط من و یکی ازبهترین دوستانم « سید مجتبا هاشمی » سرود شده است برایتان میگذارم. البته باید بگویم که یک بیت از من است و یک بیت از مجتبا.

 من از نازدانگی ِ مردم دربار میترسم
ز شعر و نغمه ی یک عاشق بیمار میترسم

به هنگام وداع عاشق بیچاره از معشوق
که روز وصل خود را میکند ایثار میترسم

من از آن لحظه ی دیدار دو دلداده خوش هستم
ولی از لحظه یی که میکند معشوقه اش انکار میترسم

شکایت دارم از لاف وفای آن پری پیکر
که عاشق را فروشد او به چند دینار ، میترسم

مرا ترسی نباشد از بیان مهر با دلبر
ولی از اینکه او رد میکند هر بار میترسم

مرا هرگاه که سیر باغ و راغ و بوستان افتد
دلم شوق گلی دارد ولی از خار میترسم

************

دو آدم سالها در انتظار یکدیگر بودند
ز درد هجر یکدیگر همیش خونین جگر بودند

دو آدم عاشق و معشوق دو آدم لیلی و مجنون
دو آدم شیرین و فرهاد از هم بیخبر بودند.

دو آدم هر زمان در یاد همدیگر همی بودند
دو آدم خسته و درمانده و بی بال و پر بودند

دو آدم دل به هم داده به سان رومی و ژولیت
روان در جاده های هجر و راه های خطر بودند

دو آدم مثل لاله داغ دیده از جدایی ها
دو آدم همچو شمع در انجمن ها دیده تر بودند