شعر
|
شب می گذرد ثانیه ها پی هم میگذرند عزیز من چرا؟ تو اینقدر سنگدلی باز آ که تن خسته من را تو مرحمی یگ نگاه آن دو چشمت را انتظارم زود باز آ که دیگر حوصله غم کشیدن ندارم آخر منم انسانم نه از سنگم نه از پولاد لیکن بیاد دار که این دوری ات مرا دیوانه وار سوی دشت و بیابانم میکشد و روزی از فراقت خواهم مُرد و کسی مُرده ام را نخواهد یافت و باز گناهم به گردنت باز آ . . |
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۱/۲۱ ساعت 11:10 توسط اورنگ زیب بیضایی
|