شب می گذرد

ثانیه ها پی هم میگذرند

عزیز من

چرا؟ تو اینقدر سنگدلی

باز آ که تن خسته من را

تو مرحمی

یگ نگاه آن دو چشمت

را انتظارم

زود باز آ

که دیگر حوصله غم کشیدن ندارم

آخر منم انسانم

نه از  سنگم  نه از پولاد

لیکن

بیاد دار

که این دوری ات مرا

دیوانه وار سوی

دشت و بیابانم میکشد

و روزی از فراقت

خواهم مُرد

و کسی مُرده ام را نخواهد یافت

و باز گناهم به گردنت

باز آ . .