عید آمد و هرکس پی کار خویش است
مینازد اگر غنی وگر درویش است
من بی تو به حال خود نظر ها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

درود بر همگان.
امروز روز تولد من است وبه همین بهانه خواستم معرفی کوتاهی از خود داشته باشم .
در بیستم عقرب (آبان) سال ۱۳۶۹ بود که در شمار "بیابان نوردان بی قافله" من هم راه افتادم و از همان روزگار "تا به پای خود روان گشتیم سرگردان شدیم". هنوز پوره یکساله نشده بودم که در خانه همسایه ی پهلوی ما راکت اصابت کرد ، در آنوقت در مکرویان سوم شهر کابل زندگی میکردیم. در اثر اصابت این راکت خانۀ همسایه کاملن منهدم شد و خانه ی ما نیز به شدت آسیب دید و من برای چندین ساعت زیر دیوار کانکریتی ساخت روس همراه با پسر کاکایم گیر مانده بودم . بعد ازینکه مرا از زیر مخروبه ها بیرون کشیدند ، هیچ کس انتظار زنده ماندن مرا نداشت و من و دیگر زخمی ها را به یکی از شفاخانه های شهر انتقال دادند. و همین بود که مدت سه شب و سه روز من در حالت کوما بسر میبردم تا بلاخره به از آن حالت خارج شدم. به اساس پیشنهاد داکتران شفاخانه ما باید شهر کابل را ترک میکردیم و میرفتیم جایی دیگر تا من آواز راکت و صداهای انفجار و خطرناک را نشنوم، و همین بود که رفتیم به شهرک بندری حیرتان ولایت مزار شریف. که بعد از یکی دو سال دوباره زمانی که کابل نسبتن وضع امنیتی خوبتر داشت برگشتیم به کابل. البته باید بگویم که از آثر آن راکت بدبختانه تمام اعضای هشت نفری همسایه ما شهید شد و از فامیل ما فقط چند تن محدود زخمی شدند و بس.
دوره ابتدایی را تا صنف سوم در لیسه الفتح شهر کابل خواندم، چون زمان طالبان بود و شرایط مساعد نبود ما از کابل رفتیم به ولایت مزار ، یک مدت کوتاه در مزار ماندیم که آنجا نیز توسط طالبان اشغال شد و باز ما از مزار بطرف ولایت تخار حرکت کردیم ، اینجا بود که برای اولین بار سفر با مرکب را تجربه کردم ، بسیار جالب بود هرگز فراموشم نمیشود . و ازینطریق رسیدیم به ولایت بدخشان . بعد از اقامت کوتاه یک هفته یی ، از آنجا توسط طیاره هلیکوپتر به ولسوالی خواهان رفتیم. یک چیز را باید بگویم که از مرکز بدخشان فیض آباد تا به ولسوالی ما سه – چهار روز پیاد باید میرفتیم تا میرسیدیم اما خوشبختانه که از طریق طیاره رفتیم.
تا سقوط رژیم طالبان در همانجا بودیم ، و با روی کار آمدن اداره موقت و انتقالی ما از طریق تاجکستان سفر کرده آمدیم به ولایت تخار و در منطقه دشت قلعه از بندر آیخانم گذشتیم اینطرف رود جیحون. و به همین ترتیب از تخار به کندز و از کندز بطرف کابل در حرکت شدیم. در تونل سالنگ شمالی رسیدیم هوا بسیار سرد بود و موتر ها نمیتوانستند که از تونل بزرگ بگذرند چون طالبان تونل را انفجار داده بوددند و باید ما این تونل را پیاده میگذشتیم. و با قبول بسیار رنج و مشکلات ما تونل را گذشتیم. یک خاطره جالب که از این صحنه دارم در پست های بعدی برایتان حتمن مینویسمش.
بلاخره در سال 1385 از مکتب عبدالهادی داوی فراغت حاصل نمودم و بعد از سپری نمودن امتحان کانکور به دانشکده ژونالیزم دانشگاه کابل راه یافتم. یکسال کمتر میشود که که وبلاگ نویسی روی آوردم و با دوستان و استادان زیادی آشنا شدم که از همگی شان تشکری زیاد میکنم. از اولین دوستانیکه در دنیای وبلاگ نویسی با آنها آشنا شدم (شهرنوش – استاد منیژه باختری ، مریم شهرتاش، استاد جوانمهر هروی ، کاکه تیغون ، روح الله احمدی، سید مصطفی سائس ، استاد سالم پور احمد، مسعوده مهسا، و چند تن دیگر از دوستان . و آهسته آهسته با دوستان دیگری : استاد لطیف کریمی استالفی- بهمن بدخشانی ، علی (وبلاگ ادبی طرفه ) ، کریمه ملزم، بهاره (قصر عشق)، جناب یوسفی . ترانه بختیاری، مبارک شاه شهرام . و دیگر دوستان که فعلن اسمشان از یادم رفته است.
محبت و نظریات همیشگی دوستان بوده که من بعضی چیز ها مینویسم و سرفرازی همه دوستان را خواهانم.
* البته قابل ذکر است که خاطرات زیادی از آغاز مکتب ، دوران طالبان، سفر های طولانی ، دوران دانشگاه و . . . دارم اما فعلن نمیشود که برای شما ذکر کنم. قبلن هم بعضی خاطره ها را برای شما نوشته بودم.
سبز و کامگار باشید


