تبليغاتX
نا کجا آباد


دستِ راست

 

حس مي‌كنم دستِ راستم شكسته يا كه فلج شده است. نه، اين كه هيچ امكان ندارد اگر شكسته بود بايد كه كمي تكان داده مي‌توانستمش و مي‌فهميدم كه دست دارم. اگر فلج باشد بازهم بايد با دست ديگرم حسش كنم. اما نه من اصلاً دستي ندارم.

شايد سال‌هاست كه دستِ راستم قطع شده و اصلاً يك‌‌دست بوده‌ام. اگر دو دست داشتم بايد هردويش را حس مي‌كردم. ها، اصلاً‌ من يك دست داشته‌ام دستِ راستم قطع است و من با دست چپم همه كارها را مي‌كرده‌ام. اما اين كه امكان‌ناپذير است.

دي‌شب بود كه با همين دستم برگ‌هاي كتاب را تبديل مي‌كردم. با همين دستم؛ همين دستِ راستم،  بود كه دي‌شب كمپيوترم را روشن كردم و آهنگ‌هايي را كه خيلي دوست داشتم انتخاب كردم. آهنگ‌ها، يكي پي ديگر نشر مي‌شدند و من آرام در كمپل درامدم.

اگر اين‌طور هست پس چرا حس مي‌كنم فقط يك دست دارم؟

خيلي وحشتناك هست كه شبِ گذشته دست داشته باشي و فردايش اصلاً از دستت خبري نباشد. آه... اين دگر چه‌كاري‌ست كه با من مي‌شود.

كمپلم خيلي گرم‌گير است. عرق در تمام تنم تنيده، خيلي گرمم شده است. آهسته‌آهسته دست چپم در زير كمپل به سمت دست راستم رود. نيست! نيست! دستم نيست! آه خدا اين چه‌گونه ممكن است؟ يعني چه‌طور ممكن است كه دستِ راست نداشته باشم؟... دوباره دست چپم از بالاي شكمم مي‌گذرد و به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. بايد پهلوي قبرغه‌هايم دراز مي‌بود، اما نيست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. خالي‌ست. جاي دستِ راستم خالي‌ست. يعني كه دستي ندارم. يعني كه من يك‌دست هستم. يعني كه تا امروز دست چپم بوده كه همه كارها را با آن انجام مي‌داده‌ام.

نه، من دو دست داشتم. همين دي‌شب دو دست داشتم. دستِ راست و دستِ چپ. پس چطور ممكن است كه در يك‌شب دستم را از دست داده باشم؟...

شايد خواب مي‌بينم. نه خواب نيست. همه چيز را ديده مي‌توانم، دست زده مي‌توانم، حس كرده مي‌توانم. پس خواب نيستم دگر.

باز هم دستِ چپم به سمتِ دستِ راستم مي‌رود. دستِ راستم پهلوي قبرغه‌هايم نيست. اين چه‌طور ممكن است؟ هر شب كه خوابم مي‌گرفت، راست مي‌خوابيدم، چشم‌هايم سقف اتاق را خيره مي‌ديدند، بعدش چشم‌هايم را پُت مي‌كردم. دستِ راستم سمتِ راستِ قبرغه‌هايم مي‌بود و دست چپم در سمتِ چپِ قبرغه‌هايم، و به خواب مي‌رفتم.

حالا دستِ چپم در جاي خود است اما جاي دستِ راستم خالي‌ست.

يعني چه؟ يعني دستِ راستم فرار كرده؟ اين كه فيلم‌هاي هاليوودي نيست كه دست‌ها دراز شوند و هرجايي كه خواستند بروند و هركاري خواستند بكنند. اين واقعيت است و دست‌هاي آدمي از يك فاصله محدود دورتر رفته نمي‌توانند. در افسانه‌ها ممكن است دست‌هاي جادويي وجود داشته باشند كه به هر طرف بروند. اما در زندگيِ ما اين‌چنين نبوده، نيست و نخواهد بود.

شايد خوابم، تب دارم يا كه وهم دارم.

باز هم پنجه‌هاي دستِ چپم از بالاي شكمم مي‌گذرند و به سمت دستِ راستم مي‌روند اما دستِ راستم نيست. جايش خالي‌ست.

دلم تنگ و تنگ‌تر مي‌شود، نگران مي‌شوم، نگران يك دستم. دستِ چپم كم‌كم اين‌طرف و آن‌طرف را مي‌پالد كه دستِ‌ راستم را بيابد. دست چپم از كمپل مي‌برايد، كنار دوشكم را دست مي‌كشد اما اينجا هم، دستم نيست. دستِ چپم بالا مي‌آيد به سمت بالشتم. كله‌ام سرِ بالشتم است و يك چيز بي‌جان و بي‌حركت هم كنار كله‌ام است. شايد اين دستِ راست من است. پس چرا حركت نمي‌كند. هرچه دستِ چپم دستش مي‌زند، تكان نمي‌خورد. دستِ چپم با كنجكاوي تكه‌ي همان چيز بي‌جان را دست مي‌زند و بعد جاكت‌ام را دست مي‌كشد، هردوي‌شان يك‌سان اند. آه يافتم. يافتم. همين دستِ من است، دستِ راست من است. شايد گرمش شده بود كه از كمپل برامده و زير سرم آرام خوابيده.

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 22:8  توسط اورنگ زیب بیضایی  | 



امروز بیستم عقرب/آبان‌ماه مصادف با 11-11-11 روز تولد من است.


+ نوشته شده در  90/08/20ساعت 22:32  توسط اورنگ زیب بیضایی  | 



صبح امروز كه دور سفره حلقه زده بوديم، پدرم ديوان حضرت حافظ را گرفت و يك صفحه را باز كرد و در آن صفحه اين غزل آن حضرت نوشته شده بود:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

پدرم وقتي اين غزل را ‏خواند از ژاله اصفهاني قصه كرد و گفت كه ژاله در يكي از كتاب‌هاي خود حكايتي دارد بنام فاتخِ مغلوب و در انجا قصه مي‏كند كه، تيمور لنگ پس از يك سلسله لشكركشي‌ها و فتوحات وقتي مي‌خواهد برگردد، در راه بازگشت پيرمردي را مي‌بيند كه زير درختي نشسته، دمبوره مي‌زند و به آواز بلند مي‌خواند:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

تيمور كه او را مي‌بيند از اسپ خود پايين مي‌شود و نزديك پيرمرد مي‌آيد. پيرمرد هم‌چنان مي‌خواند:

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین خوشتر نمی ارزد...

تيمور صدا مي‌زند: كاكا اسمت چيست؟

پيرمرد كه نابينا بود مي‌گويد: دولت

تيمور مي‌گويد:‌ دولت مگر كور است؟

پيرمرد جواب مي‌دهد: اگر دولت نبودي كور، نگشتي قسمت يك لنگ دنياخوار چون تيمور

سربازان شمشيرها را مي‌كشند تا سر پيرمرد را از تنش جدا سازند. اما تيمور اجازه نمي‌دهد و خيلي متاثر مي‌شود.

تا دورها كه مي‌رود صداي پيرمرد به گوشش مي‌آيد:

شكوه تاج سلطاني كه بيم جان در او درج است

 كلاه دلكش است اما به ترك ســــــر نمي‌ارزد

بعد از گفتن اين حكايت و خوانش اين شعر، به پدرم كه ديدم ديدگان‌شان را اشك گرفته بود و با دستمال اشك‌هايش را پاك مي‌كرد.

 

+ نوشته شده در  90/08/02ساعت 11:27  توسط اورنگ زیب بیضایی  | 



 جگجیت سنگهـ، غزل سرای نامدار هندوستان امروز دو شنبه هژدهم میزان / یازده اکتوبر به عمر هفتاد سالگي درگذشت.

جگجيت سنگهـ پادشاه غزل

اين مرد نيز از جمله فراموش‏ناشدني هاست.

روحش شاد!

 

+ نوشته شده در  90/07/18ساعت 18:7  توسط اورنگ زیب بیضایی  | 



ستیو جابز رییس ۵۶ ساله‌‌ی شرکت اپل درگذشت.

اینجا متن و کلیپ سخنرانی این مرد را در دانشگاه ستفورد می‌گذارم، فرصت داشتین حتمن بخوانید و ببینید خیلی آموزنده و جالب است.

لینک ویدیو:http://video.google.com/videoplay?docid=-204609026222503944#

سخنان ستیو:

من هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده ام. امروز می خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

داستان اول مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر “بی ربط” زندگی می باشد. من شش ماه بعد از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل در دانشگاه رفت و آمد داشتم. می خواهم برای شما بگویم که چرا من ترک تحصیل کردم.

زندگی و مبارزه من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند.

او تاکید داشت که یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید مرا به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا ای نکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً.

مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادرم هیچ وقت از دانشگاه فارغ التحصیل نشده، و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آنها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند . این جوری شد که هفده سال بعد، من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود، دانشگاهی انتخاب کردم که شهریه ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و داشتم پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه ی دانشگاه خرج می کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده ی چندانی برایم ندارد. هیچ تصوری هم نداشتم که می خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می خواهد به من کمک کند و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ، ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می شود.

اولش کمی وحشت داشتم، ولی الآن که نگاه می کنم می بینم که یکی از بهترین تصمیم های زندگی من همین بود. لحظه ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس هایی را بروم که به آن ها علاقه ای نداشتم، شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می خوابیدم. قوطی های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می دادم که با آن ها غذا بخرم. بعضی وقت ها هفت مایل پیاده روی می کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درون ی ام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه ی گران بها شد. آن موقع یکی از بهترین کلاسهای خطاطی در کشور در دانشگاه ما تشکیل می شد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می شد و چون از برنامه عادی ترک تحصیل کرده بودم، کلاس های خطاطی برداشتم. سبک آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن کلاس لذت بردم. امیدی نداشتم که کلاس خطاطی نقشی در زندگی حرفه ای آینده ی من داشته باشد، ولی ده سال بعد از آن کلاس ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می کردیم، تمام مهارت های خطاطی ام دوباره در ذهنم بیدار شد و من آن ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم.

مک اولین کامپیوتر با فونتهای کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس های خطاطی را برنداشته بودم، مک هیچ وقت فونت های هنری الآن را نداشت، و چون ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می بینید آدم وقتی آینده را نگاه می کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می کند متوجه ارتباط این اتفاقها می شود.

این یادتان نرود که شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و تغییرات زیادی در زندگی من ایجاد کرده.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است. من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم شرکت اپل را وقتی که من فقط بیست سال داشتم درگاراژ خانه ی پدر و مادرم شروع کردیم .ما خیلی سخت کار کردیم و طی ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو میلیارد دلاری با حدود چهارهزار نفر کارمند. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش، وقتی که من تنها سی سال سن داشتم، هیأت مدیره ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد.

چه جوری یک نفر می تواند از شرکتی که خودش تأسیس می کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می کردیم توانایی خوبی برای اداره ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا اینکه بعد از یکی دو سال من با او در مورد استراتژی آینده شرکت اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داد ه ام. چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در “دره سیلیکان ” نبود ولی احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم، ولی اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم ” داستان اسباب بازی” ساخت، که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست.

دریک سیر خارق العاده ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. در این مدت بود که من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نم یافتاد.

این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می دهند، ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می کوبد ولی شما ایمان تان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است. من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد، شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می کنم، از خودم می پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد، آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می فهمم که در زندگی ام به تغییرات احتیاج دارم. در خاطر نگه داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود، که کمک کرد خیلی از تصمیم های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور در لوزالمعده ام پیدا شد. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد، ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که قرار بوده سال بعد به بچه هایم بگویم، در مدت سه ماه بگویم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر شوم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده ام می گذشت و وارد لوزالمعده ام می شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کرد، چون او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است.
مرگ یک واقعیت مفید و هوشمندانه زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد، حتی آن هایی که می خواهند وقتی مردند به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه ماست. شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد، چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه ها را از میان بر می دارد و راه را برای تازه ها باز می کند.

یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن زندگی دیگران هدر ندهید. هیچ وقت توی دام غم و غصه نیفتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند. از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمان تان پیروی کنید.

موقعی که سن شما بودم یک مجله خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می شد که یکی از پرطرفدارترین مجله های نسل ما بود. این مجله مال دهه شصت بود، زمانی که خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از ای نکه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه هفتاد آن ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم؛ روی جلد آخرین شماره شان یک عکس از صبح زود یک منطقه ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می کردند

stay hungry stay foolish

یعنی گرسنه بمان و شیطان

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن، در روز فارغ التحصیلی شما نیز همین را آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  90/07/14ساعت 23:37  توسط اورنگ زیب بیضایی  | 



چندی پیش خواب دیده بودم که در جایی با شهید امیرحبیب الله کلکانی هستم و با هم حرف می‌زنیم. البته چندتن دیگر هم آنجا بود اما اینکه کی بودند به‌یادم نیست.
خیلی حرف زدیم اما وقتی بیدار شدم جز این سخن چیز دیگری به‌یادم نمانده بود:
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
 و آن مردخدا در جریان صحبت هایش این گفته اش را چندین بار تکرار کرد:
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
«نسل نامردها روزبه‌روز زیاد می‌شود...»
.
.
.
و این روزها بیشتر از هر وقت دیگر به این واقعیت پی می‌برم...

+ نوشته شده در  90/07/08ساعت 2:44  توسط اورنگ زیب بیضایی  |